تبلیغات
????? ??????
   

 وبلاگ من ...

 3 وبلاگ من

 3 ایمیل من

 

وضعیت یا هو

 

[YahooOnline(1z4)]

 

بایگانی....

 

 نویسندگان

آریا (5)

.....................................

موضوعات

عمومی (5)

.....................................

 آرشیو

اردیبهشت 1384 (5)

.....................................

صفحات

 

لینکستان

 

 3 سازمان سرباز

 

 3 آریا

 

 3 سامان

 

لینکدونی

 

DumpName] (-)

آرشیو لینكدونی

 

جستجو

  

جستجو در بلاگ

 

آمار وبلاگ

 

بازدیدهای امروز : [cb:stat_today_view]

بازدید های دیروز : [cb:stat_yesterday_view]

كل مطالب : [cb:stat_total_post]

كل نظرها :

كل بازدید ها : [cb:stat_total_view]

 

.........................................

 

 

  <

 

 

شاه با استفاده از اختیارات قانونی مصدق را برکنار کرد
            

-  به نقل از كتاب خاطرات اردشیر زاهدی

در این هنگام كه مناسبات بین ایران و امریكا یك بار دیگر به طور علنی مورد بحث قرار گرفته ، اهمیت دارد كه دو طرف پرتویی روشن به افسانه پردازی ها و توهمات بی پایه كه ایجاد سوءتفاهمات بین دو كشور كرده است ، بیفكنند.

یكی از این افسانه پردازی ها و توهمات بی پایه ، این ادعای عاملان آژانس اطلاعات امریكا CIA است مبنی بر اینكه آنها برای نجات پیدا كردن از دكتر محمد مصدق نخست وزیر وقت ایران ، توطئه ای در اگُست 1953 ترتیب دادند و پدر من ، ژنرال فضل الله زاهدی را با یاری شاه به جای او به قدرت رساندند. این جریان ، به نوشتارهای تاریخی دو ملت نیز راه یافته است.

« نیویورك تایمز » در مقاله ای كه به تازگی به چاپ رسانده به ادعایی كه در این مورد شده تازگی بخشیده و در نتیجه بحث اینكه به راستی در ایران در آن روزهای دور جنگ سرد چه روی داد از نو مطرح گردیده است.

البته ، پیروزی هزار پدر دارد در حالی كه شكست یتیم است. چنانچه كوشش های اگست 1953 برای بركناری مصدق با شكست روبه رو شده بود ، قهرمانانی در CIA وجود نداشتند كه مدعی شوند كه این شكست به حساب آنان گذاشته شود.

مدارك فراوان وجود دارد ، از جمله اسناد و مدارك رسمی ایران و امریكا و شهادت افرادی كه در آن رویداد نقش ساز بودند كه خط بطلان بر ادعای عاملان CIA در این زمینه می كشد.

آنچه در اگست 1953 روی داد به طور خلاصه از این قرار است :

 ناسیونالیست ایرانی كه هوادار ملت ایرانی و خواستار حقوق ملت ایران است در گام نخست ، وحدت سیاسی ملتش را خواهان است

در آن هنگان ، ساختار سیاسی جامعه ی ایران به هواداران و مخالفان مصدق تقسیم شده بود. مخالفان به شاه به عنوان یك نقطه ی اتكا نگاه میكردند. پدر من كه در دولت مصدق وزارت كشور را به عهده داشت ، از او بریده و خود را به عنوان رهبر گروه مخالف مصدق نشان داده بود.

به این خاطر ، شاه از سوی بسیاری از مراكز قدرتمند و شخصیت های داخل ایران تحت فشار قرار گرفته بود كه مصدق را بركنار سازد و پدر مرا به عنوان نخست وزیر جدید برگزیند. مصدق پدرم را به عنوان مخالف اصلی خود در آن هنگام تشخیص داده بود و از هیچ اقدامی برای شكست دادن او فروگذاری نمی كرد.

بسیاری از همكاران پیشین مصدق ، از جمله چهره  های شناخته شده ای مانند حسین مكی و مظفر بقایی او را طرد كرده بودند. مصدق مورد مخالفت احزابی قرار گرفته بود كه ستون فقرات حمایت گر او در سال 1951 به شمار می رفتند.

پیشوایان مذهبی برجسته ی شیعه از جمله آیت الله ها بروجردی ، حكیم ، شهرستانی و كاشانی به شدت با مصدق مخالفت میكردند و خواستار بركناری او از جانب شاه بودند. همه ی آنان با پدر من تماس داشتند و شاه را در مبارزه علیه مصدق حمایت میكردند.

حسن حائری زاده یكی از لیدرهای مجلس شورای ملی ، كه از پروپاقرص ترین طرفداران مصدق تا آن زمان به شمار میرفت ، حتا تلگرامی برای دبیركل سازمان ملل مخابره كرد و خواستار كمك این مرجع بین المللی در برابر حكومت مصدق شد كه روز به روز به استبداد بیشتر می گرایید.

شاه پیش از آن ، در سال 1952 ، با مصدق برخورد داشت و « دكتر » را وادار به استعفا از نخست وزیری كرده بود. اما در آن هنگام ، سیاست های خیابانی علیه شاه شده بود و او ناگزیر شد كه مجددا مصدق را به مقام خود بگمارد. در اگُست 1953 روند اوضاع علیه مصدق شده بود. مصدق با انحلال مجلس كه زیر نظر خود او انتخاباتش برگزار شده بود ، موقعیت خود را متزلزل كرده بود.

بقیه ی ماجرا را تاریخ به خوبی گویاست. آیا این طور نیست ؟


كاملا امكان دارد كه در آن هنگام CIA و همگام انگلیسی او در تهران سرگرم اعمال كلك های ناپسند معمول بین آنها می بودند. تهران به صورت یكی از داغ ترین صحنه های جنگ سرد درآمده بود. شوروی حضور چشمگیری از طریق حزب كمونیست توده و چندین سازمان وابسته به آن یا در اختیار داشتن چهار روزنامه داشت.

كمونیست ها در نیروهای مسلح و پلیس رخنه كرده بودند و 700 نفر از افسران و درجه داران را به جرگة خود در آورده بودند.

مسلم است كه سقوط مصدق معلول ترفندی نبود كه 

 احتمالا امكان دارد CIA به آن دست زند. همچنین CIA آن دسترسی كه فعالانش مدعی هستند ، به مهره های اصلی قیام علیه مصدق از جمله پدر من نداشت. تنها دفعه ای كه پدر من با سفیر امریكا در ایران دیدار كرد ، به هنگام برگزاری مراسمی به افتخار « اورل هریمن » در 4 جولای 1951 بود و در آن هنگام پدرم وزارت كشور را به عهده داشت.

هریمن از سوی پرزیدنت « هری ترومن » مامور سفر به تهران شده بود به قصد اینكه مصدق را در یافتن راهی برای خروج از بحران ناشی از ملی شدن نفت ایران ترغیب كند ( كتاب « ماموریت ساكت » نوشته ورون والترز ) .

پدر من هرگز ملاقاتی با هیچ یك از ماموران CIA نكرد. یكی از ماموران این سازمان مدعی شده كه با پدر من در جریان یكی از ملاقات های پنهانی كه داشتند به آلمانی صحبت كرد. حقیقت این است كه پدر من تنها زبان هایی كه صحبت میكرد روسی و تركی بود ، نه آلمانی و انگلیسی

تاریخ ایران از پدر من به عنوان یك میهن پرست راستین یاد می كند كه در جنگ مدال های افتخار و زخم های زیاد نصیب برد.

فضل الله زاهدی برای هر یك وجب از خاك ایران كه مقدس می دانست در برابر رژیم تحت حمایت بلشویك در ساحل دریای خزر و جنبش جدایی خواه تحت حمایت انگلیس در ایالت نفت خیز خوزستان جنگید.

در جریان جنگ جهانی دوم به عنوان زندانی جنگی انگلیس دستگیر گردید و به فلسطین كه در آن زمان در قیمومت انگلیس بود ، تبعید شد.

فضل الله زاهدی همیشه آن قدر توانایی داشت كه برای رسیدن به هدف های خود بجنگد و مورد حمایت دوستان وفادارش نیز قرار گیرد.

تصور كردن چنین بزرگ مرد تاریخ معاصر ایران در نقش یك بازیگر نمایشنامه ای چون « بالاتر از خطر » برداشتی بدبینانه است كه تنها به مخیله ی خودخواهان پاك باخته خطور می كند.

در تمامی رویدادهای خطیری كه به سقوط مصدق منجر شد ، من در كنار پدرم به عنوان یكی از دستیاران عمده سیاسی او قرار داشتم. اگر او در هر توطئه خارجی شركت داشت ، من می دانستم ، اما اهل آن نبود.

« لوی هندرسن » سفیر امریكا در تهران در آن زمان به خوبی در گزارش هایی كه به وزارت امور خارجه امریكا فرستاده روشن كرده كه مصدق با جنبش مردمی كه از فقیرترین محلات پایتخت ایران سرچشمه گرفت ، سقوط كرد. گزارش های هندرسن در كتابی با بیش از 1000 صفحه به چاپ رسیده كه به فارسی ترجمه شده و در ایران انتشار یافته است.

به این خاطر ، مردم ایران آگاهی معقول تری از این رویدادها در مقایسه با امریكاییان دارند كه از ادعاهای باطل عمال پیشین CIA تغذیه شده است.

روایات انگلیس و شوروی كه در آن زمان عنوان شده نیز روشن ساخته مصدق قربانی خودخواهی های خود گردید كه متحدانش را به خصومت با او برانگیخت و مردم ایران را به قیام واداشت.

بیش از 100 كتاب نوشته ی اندیشمندان ایرانی و امریكایی ، خط بطلان بر روایت CIA كه ساخته و پرداخته ی خود عمال آن است ، می كشد.

« بری رابین » می نویسد : نمی توان گفت كه امریكا مصدق را بركنار كرد و شاه را به جای او گمارد.

بركناری مصدق مانند فشاری بود كه برای باز شدن در به عمل می آید.

« گری سیك » می نویسد : این اعتقاد كه امریكا ، آن گونه كه ایران می پندارد ، به تنهایی یك نخست وزیر تندرو را با وجود بی میلی مردم جانشین نخست وزیر وقت كرده ، از جمله توهماتی است كه در مناسبات دو كشور پدید آمده.

امیر طاهری می نویسد :

آنچه در ایران روی داده ثمره ی توطئه CIA نبود ، بلكه یك قیام واقعی ناشی از تنگنای اقتصادی ، وحشت سیاسی و تعصب مذهبی بود.

« ریچارد هلمز » از مدیران كل پیشین CIA ، در برنامة تلویزیونی  BBC گفت كه CIA شایعات مربوط به این مداخله را رد نكرده زیرا یك نوع پیروزی برای آن آژانس تلقی شده است. در آن زمان CIA به پیروزی هایی نیاز داشت ، به ویژه برای خنثی كردن رسوایی كه در «خلیج خوك ها » پیش آمد.

حتا « دونالد ویلبر » از عمال CIA كه «گزارش محرمانه»اش مورد بهره برداری نیویورك قرار گرفته ، این نكته را روشن كرده كه هر آنچه او و همكارانش در CIA در تهران در آن زمان انجام دادند ، در واقع با شكست روبه رو گردید.

ویلبر می نویسد : مراكز CIA روز 18 اگست را با ناامیدی و یاس گذراندند. پیامی كه در آن شب به تهران فرستاده شد حاكی از این بود كه عملیات انجام گرفته با شكست مواجه گردیده و از ادامه ی عملیات ضد مصدق باید خودداری به عمل آید.

دولت دكتر مصدق در 19 اگست سرنگون شد ، در آن هنگام كه صدها هزار نفر از مردم تهران به خیابان ها ریختند و خواستار بركناری مصدق و بازگشت شاه گردیدند.

این جریان یك كودتای نظامی نبود زیرا هیچ گونه تغییری در قانون اساسی و یا هیچ نهاد ایران داده نشد. خدشه ای نسبت به مقام شاه به عنوان رئیس كشور نیز وارد نگردید. به موجب قانون اساسی مصوب 1906 شاه قدرت بركناری و به كار گماردن نخست وزیر را داشت. او خیلی ساده از این قدرت قانونی در چهارچوب مقررات قانون اساسی استفاده كرد ، مصدق را بركنار ساخت و زاهدی را به جای او گمارد. مصدق كوشید كه با بركناری خود به مقاومت پردازد اما با مداخله ی توده های مردم كنار زده شد. ارتش نقش پشتیبانی از قیام علیه مصدق را ایفا كرد ، اما بعد از اینكه مردم ابتكار عمل را در دست گرفتند در آن موقع پدر من یك افسر فعال نبود ، از خدمت در نیروهای مسلح بازنشسته شده بود و به عنوان سناتور و رهبر ائتلاف علیه مصدق به فعالیت سیاسی اشتغال داشت. مصدق خود عهده دار وزارت دفاع بود و مورد حمایت بسیاری از افسران بلندپایه ی نیروهای مسلح از جمله رئیس ستاد نیروهای مسلح قرار داشت كه خودش او را به این مقام گمارده بود.

كسانی كه تاریخ آن روزهای پرآشوب را مطالعه كرده اند ، می دانند مصدق      برجسته ترین سیاستمدار ایرانی هوادار امریكا به شمار می رفت. مورد توجه محبت آمیز دولت ترومن قرار داشت. او میزان كمك امریكا به ایران را كه به وسیله اصل 4 توزیع میشد از نیم میلیون دلار به 23 میلیون دلار افزایش داد. در 18 اگست 1953 ، یك روز پیش از سقوط دولت مصدق ، هندرسن به دیدار مصدق رفت و پیشنهاد یك وام اضطراری به میزان 10 میلیون دلار از سوی دولت آیزنهاور به او داد.

شخص مصدق نیز هیچ گاه امریكاییان را به اتهام دست داشتن در سقوط دولتش مورد شماتت و سرزنش قرار نداد. او به قدر كافی هوشیار بود كه بداند چرا زندگی سیاسی اش به بن بست رسیده است.

البته ، ائتلاف ضد مصدق به امریكا به عنوان رهبر جهان آزاد در مورد خنثی كردن هر اقدامی كه احتمال داشت شوروی در درگیری كه مساله داخلی ایران تلقی میشد به عمل آورد ، چشم داشت. ائتلاف ضد مصدق خود را بخشی از جهان آزاد تلقی میكرد. آیا این به آن معنی است كه همه ی كسانی كه با كمونیسم پیكار میكردند و هدفشان دست یابی به آزادی در جنگ سرد بود ، بازیچه ی CIA بودند ؟

سه سال پیش ، CIA اعلام كرد تقریبا همه ی اسناد و مداركش مربوط به رویدادهای اگست 1953 ایران دستخوش آتش سوزی شده است. آیا دستی دركار بوده كه بر افسانه ی « داستان پیروزی » CIA سرپوش بگذارد و یا اسناد سوزانده شد برای اینكه فضای  افسانه ای غرورانگیزی كه به وسیله افراد معدودی با خیالپردازی در مورد ایران ساخته و پرداخته شده بود ، اندك ارزش و اعتباری نداشت ؟

 

 

 

نوشته شده توسط آریا در  پنجشنبه 15 اردیبهشت 1384  و ساعت 02:05 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <

 

 

 

سیمای جاودانه ی زن ایرانی

 

 

 

بخش نخست

 

  

« زن » در فرهنگ ایران ، شاهكار آفرینش است. یكی از شناسه های فرهنگ بهنجار و ببار و آفریدگار ایرانی « گرامیداشت و والایی » این پدیده گرامی است ـ كه به هر روی به پایگاه مادری می رسد و آفریدگار و پرودگار است ـ تا آنجا كه از اثرهای بجا مانده در سراسر جهان به چشم میخورد.

این ویژگی تنها در فرهنگ ایران است و بس. در تمام افسانه ها ، استوره ها میثها و دفترهای مقدس نحله ها می خوانید كه زن ابزاری بیش نیست و انگیزه ی گمراهی و تباهی است. در این فرهنگها ، زن چون كالایی كم ارج از دستی به دستی و از خوابگاهی به خوابگاهی دیگر می لغزد و همواره با راندن « آژو » همراه است. به همه ی كتابها بنگرید ، افسانه خدایان یونان را بخوانید و 1

نه تنها داستانهای وابسته به خدایان یونانی و رومی ، كه داستانهای مذهبی قوم یهود و عیسوی و سراسر داستانهای صوفیانه ( كه آنها را به نادرست عارفانه خوانده اند ) سخن از رابطه های زشت میان زن و مرد و رابطه های استوار بر زورگویی ، به برده گی گرفتن زن و بهره گرفتن از بردگان و روا دانستن هر نوع بهره گیری از آنان ـ بی 

هیچ پروایی ـ به میان آمده و برای آن رفتارهای زشت ، پروانه ی مذهبی صادر شده است 2 

در دیگر زبان های ملل ، از جمله اروپاییان ، خداوند را با ضمیر مذكر خوانده و او را چون مردی می شمارند. در صورتی كه طبق مندرجات اوستا ، اهورا مزدا هم جنبه مادری دارد و هم جنبه پدری. 3

با نگاهی به تمسال های بجامانده از زنان یونانی و نگریستن به تندیسهایی از  هیكلهای عریان آنان ، به سادگی درخواهیم یافت كه تصور یونانی ها از زن چه بوده است.

غربی كه به تمدن « هلنی » یونان باستان می نازد باید توجه داشته باشند كه در جمهوری یونان باستان به جز كودكان نابالغ تنها زنان مانند بردگان حق رای دادن و انتخاب شدن برای مسؤلیتهای شهری و اداره ی جامعه را نداشته اند در صورتی كه در ایران باستان زنان از چنان جایگاه بالایی برخوردار بودند كه حتا می توانستند بالاترین جایگاه مملكتی و از جمله پادشاهی را از آن خود كنند.

با نگرشی اندك به بسیاری از متون مذهبی نیز شاهد كم ارزشی و بی توجهی به زن 

هستیم. همچنین در نوشتارهای روشنفكران مذهبی ( همچون شریعتی ) نیز بیشتر به تعریف و تمجید بی مورد و بی ثمر در مورد مقام و جایگاه زن شده است و سفسته گویی خاصی كه در نهایت به جایی نمیرسد

و دست آخر جایگاه و مقام راستین زن نادیده گرفته می شود و به این مورد كه زن هدیه ی گرانمایه ی الهی است آنهم به مرد بسنده میشود و این خود یعنی اینكه زن برای مرد بوجود آمده و هیچگونه برابری هم با مرد ندارند ، ولی وجودش برای مرد لازم است تا مرد بتواند با آن به تولید مثل بپردازد ( مانند دستگاه جوجه كشی )  و نسلش از بین نرود.

در حالی كه فرهنگ پویای ایرانی زن را همانند مرد در یك جایگاه قرار داده است و

در آیین مزدیسنا به این نكته برمیخوریم كه هرگاه نام مرد برده شده نام زن هم برده شده. در فقره ی 143 فروردین یشت آمده است : فروهر مردان و زنان پاكدین ایران را میستاییم. و در فقره ی 145 آمده : فروهر زنان پاكدین همه كشورها را می ستاییم.

در آیین مزدیسنا زن و مرد با هم برابر هستند و هیچكدام از اینها بر دیگری برتری ندارد.

زن در اوستا و سنسكرت به لقب « ریته سیه بانو »  Ritasya Bhanu  یا «اشه بانو» خوانده شده ، كه به معنی دارنده ی فروغ راستی و پارسایی است. امروزه واژه ی نخستین در زبان پارسی حذف شده و فقط بانو كه ؛ به معنی فروغ و روشنایی است برای زنان به كار می بریم. باز كلمه مادر در اوستا و سنسكرت « ماتری » Matri  است كه به معنی پرورش دهنده می باشد و خواهر را « سواسری »  svasri  یعنی وجود مقدس و خیرخواه می نامد و زن شوهردار به صفت « نمانوپتنی »  Namanu Patni  یا نگهبان خانه ، نامزد گردیده است. 4

در میان امشاسپندان ، امشاسپند امرتات     ( امرداد ) و هورتات (خرداد) و سپنتا ارمئیتی ( سپندارمز ) ویژگی زنانه دارند.به گونه ای كه سپندارمز نگهبان زمین است و یكی از صفات اهورامزدا به شمار می رود این امشاسپند ( سپندارمز ) پرستار زمین است و ایزدان آبان ، دین ، آرَد، مانتره سپند  همراه او هستند. گفتنی است كه در جای جای اوستا همه جا نام زن و مرد در یك ردیف ذكر شده و در كارهای دینی این دو با هم برابرند كه این خود متضمن برابری حقوقی است.

زن در ایران باستان ( در متون پهلوی ) مقامی بسیار والا و ارجمند داشته است. چنانچه كه می بینیم مهر یكی از ایزدان مادینه در ایران است. و نگاره های نخستینی كه از مهر پیدا شد به شكل زن است. مهر نخست نماد زنانه داشته و بعدها نماد مردانه پیدا كرده است.

همچنین در آیین مزدیسنا نه ایزد ( فرشته ) زن هستند كه عبارتند از :

1 ـ چیستا : ایزد دانش و آگاهی ، فرزانگی

2 ـ اشی : بخشایش و توانگری ، پاداش

3 ـ دین : باور ، داد

4 ـ آناهیتا : ایزد آبها ( نگهبان آب های روان ) ، نماد باروری عشق ، مادر آریایی : آنا به معنای مادر است.

5 ـ ارشتات : پرورنده ی گیتی و سود رساننده . بی مرگی.

6 ـ ارت : ایزد دادگری

7 ـ رستات :

8 ـ پارندی : نگهبان دارایی ها ، ایزد نعمت

9 ـ سپنتا آرمیتی : سپندارمز ، اسفند : نگهبان زمین و فرشته ی فروتنی ، بردباری

زن ایرانی در دوره ی هخامنشیان در كلیه امور همچون مردان به كار و پیشه مشغول بوده است. این را كشف سنگ نبشته های گلی در تخت جمشید به اثبات می رساند. جالب است كه بدانید زنان در هنگام زایمان مرخصی با حقوق داشته اند و همچنین پس از زایمان به آنان پاداش های گرانبها نیز داده می شد. در برخی از سنگ نبشته ها شاهد آن هستیم كه مردان در خدمت زنان كار می كنند و ریاست كارها با زنان است. و نیز می بینیم كه زنانی معرفی شده اند كه املاك وسیع و كارگاههای بزرگی داشته اند همچنین زنان دوره ی هخامنشی میتوانستند بدون هیچگونه دخالت شوهر در املاك و دارایی های خود هرگونه تصرفی كه مایل بودند ، بنمایند.

در ایران باستان ، مقام زن در جامعه بسیار بالا بود و زن در بسیاری از شئون زندگی با مرد همكاری می كرد. بنابر نوشته ی كتاب نیرنگستان پهلوی ، زنان می توانستند در سرودن یسنا و برگزاری مراسم دینی حتا با مردان شركت كنند ، یا خود به تنهایی به انجام این گونه كارها بپردازند. زنان حتا میتوانستند در اوقات معینی به پاسداری آتش مقدس پرداخته و طبق كتاب ماتیكان هزاردادستان به شغل وكالت و قضاوت مشغول گردند. در فروردین یشت و دیگر یشت ها و هم چنین شاهنامه و دیگر حماسه های باستانی این سرزمین ، اسامی بسیاری از این زنان نامدار و پهلوان و میهن پرست و دین دار ـ كه به واسطه كارهای مفید و نیكشان در گروه زنده و روانان جاوید ، در آمده اند ـ نام برده شده و بر روان فرهمند آنان درود فرستاده میشود.5

پرفسور كریستن سن خاورشناس نامی دانماركی در كتاب خود به نام « شاهنشاهی ساسانیان » می نویسد : « رفتار مردان نسبت به زنان در ایران باستان انسانرا به جای چنان دوران دور بیاد رفتار نزاكت آمیز قرن هیجدهم می اندازد. دوشیزگان ایران باستان نه تنها به وظایف خانوادگی آشنا میشدند بلكه اصول اخلاقی و قوانین مذهبی اوستا را نیز فرا میگرفتند و چه در اجتماع و چه در زندگی خصوصی از آزادی عمل برخوردار بودند. ».

این آزادی تا بدانجا بود ، كه اگر دوشیزه ای می خواست برخلاف میل والدین خود با پسر مورد علاقه اش زناشویی نماید. پدر و مادر وی نمی توانستند از چنین امری جلوگیری كنند. امری كه امروز و در قرن 21 میلادی متاسفانه در كشوری كه روزگاری مهد تمدن جهان به شمار میرفته خلاف عرف محسوب می شود و دوشیزگان می بایست در بست در اختیار پدر و مادر خود باشند.

این تمدن ( ایران ) از آغاز یك نوع برابری در حقوق سیاسی و اجتماعی برای مردم شناخته بود ، زن و مرد همه ملل برابر بودند و حق شركت در تعیین سرنوشت كشور خود را داشتند ، حتا زنان به حكومت و فرماندهی می رسیدند. نداشتن ضمایری به گونه ی موكد برای جنس زن در دستور زبان ما به موجب موازین زبان شناسی خود معرف جامعه ای می باشد كه به گونه ی نسبی از تساوی حقوق برخوردار بوده است.6

دكتر گیگر دانشمند آلمانی می نویسد : «پس بنابراین زن در صف همسری شوهر قرار میگیرد ، نه از تابعین او. كنیزش نیست بلكه دوست و همسر اوست كه در كلیه حقوق با وی شریك و برابرست. او در كلیه امور با مردان دمساز و همراز و در راه انداختن امور خانگی و انتظامات آن موافق و هم آواز است ».

در ایران باستان زنان همچون مردان میتوانستند فنون نظامی را یاد بگیرند و حتا فرماندهی سپاهیان را بر عهده بگیرند (مانند: بانو آرتمیس كه فرمانده ی سپاهیان ایران در برابر یونانیان بود ، و گردآفرید كه مرز دار ایران بود و در برابر سهراب صف آرایی كرد ).

زیبایی تمدن ایران و فرهنگ انسانی اش در اینجا بیشتر آشكار می شود كه زن ایرانی دارای شخصیت حقوقی و برابر با مردان بوده و می توانسته به شغل وكالت دادگستری بپردازد و حتا بر مسند قضاوت بنشیند و قضاوت كند . در حالی كه امروز در كشورمان این امر خلاف شرع شمرده می شود در حالی كه باید به این نكته نیز اشاره كرد كه به تازگی پژوهشگران   دریافته اند ، زنان در ناحیه ای از مغز كه انجام عملیاتی مانند داوری ، طراحی و كنترل حافظه و شخصیت را بر عهده دارد ، سلولهای بیشتری را دارند . چگالی سلولی مغز زنها در قسمتی كه فرآیندهای مغزی پیچیده و برتر را برعهده دارد تا 15 درصد بیشتر است.

بنا به گفته كتاب هزارداتستان ( هزار ماده قانون ) زنان دانشمند و با سواد به پیشه ی قضاوت مشغول بوده اند.  این زیبایی تمدن  با دیدن چهرهایی درخشان از زنان ایرانی كه بر جایگاه والای شاهنشاهی ایران تكیه  زده اند نمایان تر می شود. چهره هایی همچون « هما » ، « آذرمیدخت » ،        « پوراندخت » ، « دنیاك » و نیز       چهره های مشهوری كه فرماندهی سپاهیان ایرانی را برعهده داشته اند : همچون : آرتمیس ـ كُردیه ـ بانوگشسب ـ گُردآفرید و  و نیز زنان سیاستمدار و دانشمندی كه به تنهایی و یا دوش به دوش مردان خود ایستادند و از این سرزمین پاسداری كردند ، زنانی چون : آتوسا (همسر كوروش بزرگ )  ـ شهبانو استر ـ شهبانو موزا ـ پروشات ـ آتوسا ( همسر سیاستمدار و هوشمند اردشیر دوم ) ـ پانه ته آ ـ كتایون ـ سیندخت ـ فرنگیس ـ فرانك ـ شیرین ـ منیژه ـ ارنواز ـ شهرناز ـ رودابه ـ تهمینه ـ دوغدو ـ پورچیستا ( چیستا دختر كوچك اشو زرتشت ).

و پیش از پرداختن به شخصیت  و آشنایی با زنان نام آور و نام دار ایرانی توجهتان را به گفته ی پیام آور بزرگ راستی اشو زرتشت اسپنتمان می اندازم :

« زن ایرانی همچون مردان دارای خرد و دانش و اندیشه میباشد پس همچون مردان می بایست در امر آفرینش یاری رسان یكدیگر باشند و در پویایی و پیشرفت جهان به دانای بزرگ (هستی بخش دانا ) اهورامزدا كوشا باشند. ».

 

  زنان جاودان ایرانی

 

      هما « چهرزاد »

دختر بهمن است كه پس از او به مدت 30 (سی) سال بر ایران زمین پادشاهی كرد.  در ایران زمین چنانچه پادشاهی پسر نداشت دخترش می توانست بجای او بر تخت شاهی بنشیند و فرزند آن دختر به نام پدر دختر نامیده می شد تا فرزند او شایستگی جانشینی شاه را داشته باشد. بدین روی در نوشته های گوناگون « همای » دختر «بهمن» خوانده شده كه بهمن با دخترش « همای » همسر میشود. كه امری بسیار نادرست است.  نگارندگانی كه این نسبت را به همای داده اند از كژ فهمی شان  بوده ، بس.

و این رشته سر دراز دارد و آمیزش و درهمی و پریشانیهایی در تاریخ ـ در همین زمینه ـ پیدا شده است ـ و با توجه به همین نكته ی یاد شده در نوشته های پراكنده «همای» دختر « بهمن » خوانده شده است ـ كه بهمن با او همسر می شود. این مهم نیست ، مهم این است كه : « بهمن » با آنكه پسری توانا به نام « ساسان » داشت ، چون « همای » را از او شایسته تر میدانست  ، در بستر بیماری دخترش را به پادشاهی ایران زمین برگزید 7 

چنانچه در شاهنامه می خوانیم :

 

بزرگان و نیك اختران را بخواند

به تخت گرانمایگان بر نشاند

چنین گفت : كاین پاك تن چهرزاد

زگیتی فرآوان نبوده ست شاد

سپردم بدو تاج و تخت بلند

همان لشكر و گنج و بخت بلند

ولیعهد من  او  بود  در جهان

هم آن كس كه زو زاید اندر نهان

اگر  دختری  زایدش  گر پسر

و را باشد این تاج و تخت و كمر

به این سخن به درستی بنگرید . این سخن  را فردوسی می گوید : كه چه دختر بزاید و چه پسر بزاید تفاوتی نمی كند و میتواند بر تخت شاهی بنشیند

همای آمد  و  تاج  بر سر نهاد

یكی  رای و آیین دیگر نهاد

سپه را همه سر به سر بار داد

در گنج  بگشاد و دینار داد

به «رای»و به «داد»از پدر در گذشت

همه گیتی  از  دادش  آباد گشت

نخستین  كه  دیهیم بر سر نهاد

جهان را به داد و دهش مژده داد

همی گفت : كاین تاج فرخنده باد

دل  بدسگالان  ما  كنده باد

همه  نیكویی  باد كردار ما

مبیناد  كس  رنج و تیمار ما

توانا كنیم آنكه درویش بود

نیازش به رنج تن خویش بود

مهان جهان را ـ كه دارند گنج ـ

نخواهم كه باشند از ما به رنج

 

كه این سخن دیدگاه فردوسی درباره زن است، بنگرید :

 

همه گیتی از دادش آباد گشت

 

 

 

   « شیرین »

كمتر  كسی به بزرگی ، والایی و معرفت

« شیرین » توجه كرده است. تنها كلك سحرآمیز نظامی از عهده ی اینكار برآمده است. آنچه را كه فردوسی باشتاب از او گذشته ، نظامی در دفتر نازنین « شیرین و خسرو » با آرامی و درنگ جبران كرده است. 8

شیرین زن خوزستانی خسروپرویز بود. چنانچه خسروپرویز وصیت كرده بود فرزند شیرین ، مردانشاه قرار بود بر تخت بنشیند كه شیرویه ـ پسر خسروپرویز از مریم دختر قیصر رُم ـ خود را به نام قباد دوم شاه خواند و پدر و همه ی برادران خود را كشت . شیرینی زنی سخت زیبا و جذاب بود كه خسروپرویز مهر  بسیاری به او می ورزید .

شیرین چهار فرزند از خسروپرویز آورد به نامهای « نستور » ، « شهریار » ، « فرود» و « مردانشه » كه پس از قتل خسروپرویز دشمنانشان همه را كشتند. شیرویه پس از كشتن پدر خواست شیرین را به زنی بگیرد اما شیرین نپذیرفت و در حالی كه دوری معشوقش خسرو كه عشق و مهر به او تمامی وجودش را فرا گرفته بود را نمی توانست تحمل كند ، زهری را كه با خود داشت نوشید و در كنار جسد خسروپرویز جان سپرد.

شیرین را برخی از تاریخ نگاران ارمنی ، و برخی او را از مردم خوزستان دانسته اند . داستان عشق خسرو به شیرین و نیز فرهاد به شیرین منشا منظومه های چندی در ادب پارسی شده  است ، كه مهمترین آنها خسرو شیرین نظامی گنجوی و شیرین و فرهاد وحشی بافقی است 9

 

         فرنگیس

   ( همسر فردوسی )

شبی چون شبه ، روی شسته به قیر

نه بهرام پیدا ، نه كیوان ، نه تیر

دگر گونه آرایشی كرده ماه

بسیج  گذر  كرده بر پیشگاه

نه آوای مرغ و نه  هرای دد

زمانه  زبان بسته از نیك و بد

بدان تنگی اندر ، بجستم زجای

یكی مهربان  بودم اندر سرای

خروشیدم  و خواستم زو چراغ

درآمد بتِ  مهربانم  به  باغ

مرا گفت : « شمعت چه باید همی ؟

شب تیره ، خوابت نیاید همی ؟ »

بدو گفتم : « ای بُت نیم مرد خواب

بیاور یكی شمع  چون  آفتاب »

بِنه پیشم   و  بزم  را سار كن

بچنگ آر چنگ و ، « می » آغاز كن »

برفت آن  بُتِ مهربانم  ز باغ

بیاورد  رخشنده  شمع و چراغ

«می» آورد و«نار»و« ترنج» و «بهی»

 

نوشته شده توسط آریا در  پنجشنبه 15 اردیبهشت 1384  و ساعت 02:05 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <

 

            

ایران سرزمین آریاییها 

 

 

 

 - زنده یاد دكتر ركن الدین همایونفرخ

پیش از زرتشت آریایی ها آیین ها و دین های دیگری نیز داشته اند كه قدمت آنها چند هزار سال به پیش از زرتشت می رسد و این دین ها نیز آثاری منظوم و سرودهای سرورانگیز داشته اند بنابراین ناگزیریم كه سرزمین آریاها را طبق روایات سنتی و تحقیقات تاریخی و جغرافیایی و آثار كهن كه در سرودهای یشت ها و گاثاها و ریگ ودا آمده بازشناسیم و پس از بازشناخت سرزمین های آریاها به تحقیق درباره زبان این قوم بپردازیم

كهن ترین سند  نوشته كه از نژاد و ملت آریا یاد میكند اوستاست و سپس ریگ ودا كه در آنها از آریا و سرزمین آنان سخن گفته اند.

ریشه این واژه در اوستا بصورت «آئیریه» آمده كه بمعنی پاك و پاكزاد و پاك نژاد و بزرگ و ارجمند و آزاد است. شاخه های آن كه نمودار تك و جفت یعنی مفرد و تثنیه و جمع باشد بصور گوناگون ذكر شده است.

در اوستا واژه ائیریه برای ایران بزرگ و هم برای ایرانیان بكار برده شده ، دربند 143 فروردین یشت فره وهرهای مردان پاك و زنان پاك سرزمین های ایران را بنام ائیریه كه بمعنی آریاها یا وابسته بایرانیان باشد یاد كرده و می ستاید.

پس از آن فره وهرهای مردان پاك و زنان پاك سرزمین های وابسته بفرمانروایی «سلم» و در بند 144 نیز از فره وهرهای مردان پاك و زنان پاك سرزمین های «چین» و «داهه» یاد میكند و به آنها نیز درود می فرستد.

واژه « ائیریه نام» را در آغاز فروردین یشت بند 143 نیز میخوانیم ، این واژه را همه مترجمان بنام « ایران » ترجمه كرده اند ، آنرا نمودار ایرانیان دانسته اند ، زیرا پس از این نام از كشورهای توران و كشورهای وابسته بفرمانروایی سلم یاد شده است ، بنابراین چنین استنباط میشود كه «ائیریه نام» كه در بند 143 فروردین یشت آمده قصد ایران و ایرانیان است ، گفتار بندهای 143 و 144 فروردین یشت یادآور داستان سه بخش كردن «آفریدون» كشورهای آریایی را در میان سه پسرش ، ایرج ، سلم ، تور است1.

سه پسر شاه آفریدون در اوستا به نام های ، آئیریه (ایرج) سئیری مَ (سلم) تَورَ (تور) نامیده شده اند ، و مردان وابسته بآن ها نیز بنام آنان و در بند 143 و 144 فروردین یشت این چنین  آمده است :

1 ـ ائیریه نام ( آریاها ـ وابسته به آریاها ـ وابسته به ایرانیان)

2 ـ توئیریه نامَ ( تورانیان ـ وابسته به تورانی ها )

3 ـ سئیریه نامَ ( سلمی ها ـ وابسته به سلمی ها ) ریشه هر یك از این سه نام چنین است . ائیریه (آریا ) توئیریه ( تورانی ) سئیریمه (سلمی ـ وابسته به سلم) .

نام ایرج در اوستا «ائیریه وَج» است و با واژه ائیریه هم ریشه است 2هرودوت نیز ایرانیان را بنام آریا در نوشته هایش آورده است. در سنگ نوشته های هخامنشی نیز آنها خود را آریایی نامیده اند. در اوستا واژه « اَئیری ن» ایران است كه از ریشه ائیریه مشتق است. در دوران ساسانیان واژه ایران بكار برده شده و ایرانشهر نیز بمعنی كشور ایران كاربرد داشته است.

در اشتادیشت : به فر و شكوه ایران درود فرستاده شده و آمده است : « نَمو ، ائیری نَم خورنو » یعنی درود به فر ایران ، « ائیریه نم خور نو ، یزمئید » ، یعنی فرایران را می ستاییم . در اوستا واژه ائیریه با واژگان دیگر پیوند می یابد و معانی گوناگون میدهد. مانند ائیریه مَنَ ، بمعنی آریامنش ، بلندمنش ، پاك منش ، بزرگ منش ، آزادمنش ، ائیریوش یَ نَ ، بمعنی آریانشین یا نشستنگه آریاییان ، بكار رفته است.

 واژه ائیری نَ و شاخه های آن هم با واژه واجنگه ، و شاخه های آن كه بمعنی بیخ و تخم و ریشه است پیوند یافته یادآور سرزمینی بنام ایران وَیجَ ، یا آریاوَیجَه می باشد. در هرمزدیشت بند 21 چنین درود فرستاده شده است :

درود بفر كیانی ، درود به آریاویچ « و در آبان بشت بند 104 چنین آمده است» او را بستود زرتشت پاك در آریاویچ.

 در « ریگ ودا » نیز سرزمین های آریایی های هند ، نیز بنام «آریه وَرتَه » ااست یعنی چراگاه آریاها ، و همین نشانه ، نشان میدهد كه ایرانیان و هندوان هر دو از یك ریشه و نژاد بوده اند. در جلد اول یشت ها صفحه 52 به بعد در ااین باره میخوانیم كه3 : در فقرات 143 و 144 فروردین یشت از ممالك ایران و توران و سلم و سائینی saini و داهی dahi اسم برده شده است ، سه مملكت اولی یادآور داستان معروف فریدون است كه جهان را در میان سه پسران خود ، سلم و تور و ایرج تقسیم كرده بود.

برای روشن نمودن مطالبی كه بعد خواهد آمد چند جمله از مندرجات قدیمترین تاریخنگاران ایرانی را راجع بداستان مذكور در آغاز مقاله می نگاریم ، بلعمی كه ترجمه ایست از تاریخ طبری مینویسد : او را (فریدون را) سه پسر بود مهمترین تور نام و میانین سلم و كمترین ایرج ، پس آفریدون هم بزندگانی خود جهان بر فرزندان قسمت كرده ناحیت ترك و خزر و چین و ماچین و مشرق تور را داد ـ و او را مغفور نام كرد و زمین روم روس و آلان و مغرب سلم را داد و او را قیصر نام كرد و اقلیم میان را كه آن را ایران زمین خوانند عراقین و آذربایجان و پارس و خراسان و حجاز تا حد یمن به ایرج داد.»

 ابوریحان بیرونی در كتاب التفهیم فی صناعه التنجیم مینویسد : « از آفریدون كه جباران پارسیان بوده است حكایت كنند كه زمین را به سه بخش كرده بمیان سه فرزند خویش ، پاره ی مشرقی را كه اندر او ترك و چین است پسرش را داد توژ پاره ی مغربی كه اندر و روم است پسرش را داد سلم و      پاره ای میانكی كه ایرانشهر است پسرش را داد ایرج »

فردوسی در شاهنامه میگوید :

نهفته چو بیرون كشید از میان     به سه بهره كرد آفریدون جهان

نخستین به سلم اندرون بنگرید   همه روم و خاور مر او را گزید

 دگر تور را داد توران زمین       و را كرد سالار تركان  و  چین

وزان پس چو نوبت به ایرج رسید   مراو را پدر  شهر ایران گزید

 استاد پورداود در یشت ها جلد دوم صفحه 53 مینویسد : « تعیین و تشخیص ممالك و اقوام تور و سلم برخلاف آنچه در كتب تاریخ ما مسطور است آسان نیست. بنا به سنت ملی ما ، چنانكه خوارزمی در مفاتیح العلوم مینویسد : مرز توران معمولا نزد ایرانیان ممالك مجاور جیحون است دانشمند آلمانی ماركوارت مینویسد خاك توران مملكت خوارزم كه در اوستا و كتب پهلوی آریاوچ نامیده شده متصل بوده از طرف مشرق به جیحون و تا به دریاچه آرال امتداد داشته است.

تورانیان ایرانی نژاد بوده جز اینكه از حیث تمدن پست تر بودند ، از زمان بسیار قدیم دلایلی در دست است كه ایرانیان شهرنشین شده و به فلاحت و زراعت میپرداختند ، گاتهای زرتشت كه قدیم ترین اسناد كتبی ایرانیان است بهترین دلیل است كه ایرانیان برخلاف همسایگان و هم نژادان خویش میل مخصوصی به آبادی و كشت و كار داشتند از این جهت بجاه و جلال خود افزوده محسود تورانیان گردیدند ، غالبا تورانیان بیابان نورد و چادرنشین بایرانیان هجوم آورده دستبردی مینمودند رفته رفته پایه تمدن ایرانیان بجایی رسید كه تورانیان را بیگانه و ننگ دانستند كه آنان را نیز مانند خود باسم شرافتمند ایرانی نامزد سازند. بالاخره به نژادشان داغ باطله زده آنان را ان ائیریه یعنی غیر ایرانی و خارجه خواندند ، دست اندازی اقوام بیگانه در سرزمین تورانیان در حدود سال 126 یا 140 پیش از مسیح روی داده افتادن بلخ و سغد بدست بیگانگان و متواری شدن ایرانی نژادان آن سامان و یا در تحت فرمان خارجه درآمدن آنان متدرجا امتیاز و تشخیص را از میان برد. ایرانیان كه از زمان قدیم همسایگان مشرقی خود را تورانی و دشمن می نامیده بعدها اقوام بیابان نورد و چادرنشین و وحشی را كه در سرزمین قدیم توران بغارت و یغمایی پرداختند تورانی نام دادند اعم از اینكه آنان حقیقه تورانی باشند یا از نژاد دیگر سواحل سیحون و جیحون كه از یك قرن پیش از مسیح تا استیلای مغول محل تاخت و تاز طوایف مختلفه بوده همیشه بنظر ایرانیان داستان عهد كهن و ستیزه تورانیان اصلی و قدیم را مجسم می نمود ، نوبه به نوبه هر قبیله ی مهاجری كه بآن سرزمین ها می رسیده بنای كشتار و غارت را می گذاشتند نزد ایرانیان از تورانیان بشمار رفتند خواه آن قبیله آریایی بوده خواه مغول و تاتار و هیتال و ترك ، از همین جهت است كه در شاهنامه ترك و چینی و هیتال جملگی تورانی نامیده شده اند بنابراین هیچ یك از طوایف مغول نژاد و نه ترك های عثمانی و نه طوایف غیر آریایی مقیم قفقاز و تركستان روسیه منسوب به تورانیان داستان ملی ما نیستند. چنانكه گفتیم مهاجرت طوایف خارجه در سرزمین تورانیان قرنها پس از تاریخ سنتی است كه ایرانیان از برای رقبای تورانی خود مثل افراسیاب و ارجاسب قائل شده اند چطور ممكن است كه تورانیان داستان ملی ما مغول نژاد باشند در صورتی كه اسامی گروهی از ناموران تورانی كه در اوستا و كتب تاریخ و شاهنامه باقیمانده ایرانی است و در طی یشت ها معانی آنها را بیان كردیم دگر اینكه : در سنت هم تور پسر فریدون مؤسس سلطنت و مملكت توران بود افراسیاب پادشاه تورانی كه در جلد اول یشت ها صفحات 207 ـ 214 از او صحبت داشتیم از خاندان فریدون است ، هم چنین ارجاسب رقیب كی گشتاسب از همان دودمان و پشت است. نه اینكه فقط تمدن ایرانیان و وضع چادرنشینی و بیابان نوردی تورانیان سبب زد و خورد آنان بوده بلكه بعدها كه ایرانیان از حضرت زرتشت دین یكتاپرستی پذیرفتند بیش از پیش آتش كینه تورانیان كه بدین قدین خود باقیمانده بودند شعله ور گردید. جنگ كی گشتاسب و ارجاسب یك جنگ مذهبی است ولی قسمتی از تورانیان هم پیرو پیغمبر ایران بودند چنانكه از فقره ی 143 فروردین یشت بر می آید در میان آنان نیز پارسا و پاك دین یا اشو بودند در خود گاتها حضرت زرتشت از فریان تورانی اسم می برد كه خاندانش از نیكان و دوستان پیغمبر بودند. (به ج 1 یشت ها رویه 269 مراجعه شود)

مملكت سلم یا سرم در اوستا سئیریم sairima آمده شكی در این نیست كه از سئیریم همان ، سرم یا سلم اراده شده است4 ولی اشكال در تعیین محل آن است چنانكه ملاحظه شد مورخین این مملكت را روم و روس و آلان و مغرب و خاور زمین و بلاد فرنگستان و اروپا ذكر كرده اند اما مستشرقین به حدس و احتمال ساخته و برخی بقوم سامی نژاد سولیم Solym كه در آسیای صغیر در مملكت لیسی Licie ساكن بوده اند متوجه شده اند ولی غالب مستشرقین گمان می كنند كه قوم سلم همان طوایف معروف سرمت Varmat یا Sauromat استاد مار كوارت هم چنین عقیده دارد.

سرمت ها قومی بودند ایرانی نژاد خاك آنان از شمال شرقی دریاچه آرال تا رود ولكا امتداد داشت ، سرمت ها نیز مانند تورانیان چادرنشین بودند بفلاحت اعتنایی نمی كردند . از تمدن و زندگانی شهری بهره نداشتند بنا به خبری كه از مورخین قدیم یونان و رُم بما رسیده مادها (مدها) خود را از بستگان و خویشان سرمت ها میخواندند.

بُندهشن در فصل 15 كه از نژادهای مختلف و محل اقامت آنان صحبت میدارد در فقره 29 مینویسد « آنانی كه در مملكت سلم كه اروم باشند ساكن هستند » كلمه آروم Arum كه در تفسیر وندیداد از برای توضیحات فقره ی 20 از فرگرد اول نیز استعمال شده كلمه ایست پهلوی از برای تعیین ممالك شرقی امپراتوری رُم بنابراین مملكت سلم عبارت بوده از سوریه و آسیای صغیر ولی چنانكه اشاره كردیم بیشتر از دانشمندان و مستشرقین قوم سرم را با سرمت ها یكی دانسته اند و كلیه چهار مملكتی كه در فقرات 143 ـ 144 فروردین یشت از آنها اسم برده شده در مشرق ایران واقع و باقوی احتمال ساكنین آنها نیز ایرانی نژاد بوده و در میان آنان كم و بیش پیرو آیین زرتشت بوده اند.

اینك رسیدیم به دو كلمه دیگر كه سائینی و داهی باشد تعیین مملكت سائینی بكلی غیرممكن است وندیشمان Windischmann و بعد از او دارمستتر نوشته اند كه از این مملكت چین اراده شده ، امروز كسی طرفدار این عقیده نیست.

وست West تصور كرده كه این مملكت سمرقند باشد ، چه ، در فصل 15 بندهش فقره 29 آمده و آنانی كه در مملكت سنی Seni كه كینیستان Kinistan باشد ساكن هستند « ظاهرا كینیستان همان سمرقند است ». این حدس هم بسیار سست و مبتنی بر اساسی نیست از آغاز اوستاشناسی تا به امروز هر یك از دانشمندان این فن حدسی زده اما هیچكدام دارای دلیل محكمی نیستند فقط شباهت كلمات با همدیگر موجب این احتمالات گردیده است.

انكتیل دوپرون Anquetil du perron  در یك قرن و نیم پیش ، این مملكت را با سوئنس كه بقول استرابون مملكتی بوده در میان دریای سیاه و خزر یكی دانسته یوستی در موضوع سائینی اوستا به كلمه سان متوجه شده كه در فرهنگ ها قصبه ایست در بلخ یا در كابل ، یاقوت درالمعجم البلدان ، سان را قصبه ای در بلخ ضبط كرده است.5 اما ، در مملكت داهی ، به احتمال قوی ، این همان قوم است كه مورخین قدیم یونان داهه Dahac ذكر كرده اند ، داهه در سنسكریت داس dasa  میباشد. و صفتی است بمعنی اهریمنی و وحشی در مقابل كلمه آریا این طایفه دلیر ایرانی كه شعبه ای از قبایل اسكیتها ( Skyths  ) بوده در طرف شرقی دریای خزر سكنا داشته اند از ازمنه بسیار قدیم تا هنگام استیلای عربها در تاریخ ایران راجع بوقایع سرزمین میان رود جیحون و دریای خزر باسم آنان بر میخوریم بروسوس Berosos پیشوای دینی و مورخ كلده كه در قرن سوم پیش از میلاد می زیسته كوروش بزرگ در آخرین جنگهای خود با داهه ها در زد و خورد بوده است ، آرین Arrian تاریخنگار یونانی قرن اول میلادی در جزو لشكریان داریوش سوم در جنگ اسكندر از سواران تیرانداز داهه اسم می برد بعدها آنان نیز جزو سواران تیرانداز لشگر اسكندر و آنطیوخس بوده اند ، قسمتی از لشكریان اشكانیان هم از همین طایفه بوده اند دوم پادشاه اشكانی تیردات ( 248 ـ 214 پیش از مسیح ) بتوسط پارن ها كه دسته ای از داهه ها بودند به شكست دادن سولوكیدها موفق شده اند ، بقول گوتشمید از زمان بسیار قدیم از سواحل رود سیحون تا بصحراهای جنوبی روسیه محل قبایل ایرانیان چادرنشین بوده است ، داهه ها از آن قبایل محسوب میشدند.

یاقوت و سایر جغرافی نویسان از شهردهستان اسم می برند كه در سرحد مازندران و تركستان واقع است. لابد این شهر با داهه مناسبتی دارد هر چند كه بنای آن به قباد پسر فیروز و بنا بقولی به عبدالله بن طاهر ( در عهد خلیفه مهدی ) منسوب شده است.

دانشمند دانماركی كریستنسن اخیرا كتاب مختصر مفیدی راجع به تحقیقات آیین زرتشت نوشته ضمنا فروردین یشت و اسامی مندرجه در فقرات 143 و 144 را مورد بحث قرارداده است. بنظر دانشمند مذكور احتمالات مستشرقین راجع به ممالك مذكور درست نیست و یقین محل آنها بطور تحقیق غیر ممكن است 7.

در این جا پیش از اینكه نظر خود را نسبت به داستان آفریدون و سه پسر او ایرج و سلم و تور اعلام داریم شایسته میدانیم كه نظر یكی از دانشمندان محقق و قابل اعتماد را درباره افسانه های ملی ایران و سرزمین ماد و مردم آریایی نژاد آن بیاوریم. این دانشمند بنام پرفسور هرتسفلد است.

براساس تحقیقات این دانشمند مردم هال تاتی Haltati كه سامی نژادان به آنها الام Elam می گفته اند و سومری ها Sumer و می تانی ها Mitanni و هوریها Huri و سوبوریان ها Srubodraeans و هیتی ها Hittites و اوراتوها Urartu را آریایی میداند كه همه اقوام و قبیله های آریانژاد بوده اند8 و هرتسفلد معتقد است نام ایران از نام جغرافیایی و سیاسی «آریانام خشاترام»  ( Aryanam Khshathram) =

 ( كشور ایران ـ ایرانشهر ) اشتقاق یافته است.

كتیبه های بسیار كهن موجوده در ایران نام «ایران» را ذكر نكرده اند ، بلكه از این قوم در جدیدترین آثار رسمی كلمه «ایرانشهر» ( Eranshar ) بكار رفته كه شكل جدیدی از آن كلمه ی قدیم است. در آثار كتبی اوستا برای این اسم كلمه شاعرانه تر دیگری دیده میشود و آن ، خشاترام Khshathram مملكت است نخستین بار كه این كلمه ذكر شده و ایران بمعنی سیاسی آن مورد استعمال قرار گرفته است در كتاب آریانا تالیف اراتش اونس جغرافیدان و كتابدار اسكندر بكار رفته است. و آن نام را در نیمه دوم قرن سوم قبل از میلاد استعمال كرده و منظور از آن قسمتی از پادشاهی ایران است كه در آن زمان استقلال خود را بازیافته بوده.

نام ایران نخستین بار در سالنماهای آشوری سلطنت شلمانسارسوم ( 836 .ق.م) بنظر ما میرسد. در این زمان این پادشاه در نواحی مابین دریاچه ارومیه و ارتفاعات همدان با دو قبیله از قبایل بزرگ ایرانی تماس داشته است كه این دو جزو پنج قبیله ای هستند كه بعدا پنج ساتراپی بزرگ حقیقی ایران را در دوره شاهنشاهی هخامنشی تشكیل داده اند ، یكی از آن دو قبیله «مدی» یا مادها Medes و قبیله دیگر پارسوا Parsiva یا پارس ها هستند ، قبیله پارسوا (پارس) اندكی9 بعد شناخته شدند لیكن قبایل شرقی باكتریان ها ( Bactrians) در شمال وار كوسیانس ها Arachosians ( ارخش ) با قبیله تارماناكان ـ سامانا (Karmancans) در جنوب افغانستان فقط بعد از عصر داریوش ظاهر میشوند. آشوری ها ، در آثار خود فرقی بین Medes و پارس ها Persians نمی گذاشتند و هم چنین آنها را با پارث ها Parthians .10  فرق نمی نهاده اند ، وقتی كه بعدها در زمان سلطنت سناكریب و آسارهادون با پارتها تماس حاصل كردند ، آنها را نیز مانند یونانیها بنام «ماد» یا «مدی» نامیده اند ، سندی كه این وضع را بهتر روشن میكند همانا نوشته ای است كه از سارگون باقیمانده ، وی اسامی ممالك مختلف را این چنین تعداد كرده است :

اول ، الیپ Ellip یعنی عراق ، دوم هامبان Hamban یعنی ناحیه بیستون (بغستان) سوم پارسوا Parsuas چهارم مانیا Mannaia یعنی ناحیه دریاچه ارومیه ، پنجم اورارتو Urartu مغرب و شمال همان دریاچه تا نزدیك ارمنستان و منظور از پارسوا ناحیه بین اردلان و گروس و سنندج و بیجار است این دو منطقه یكی از نواحی جزو مملكت آشور در حوالی 755 .ق.م بوده است ، ولی كی تا چه وقت ؟ مشكوك است.

قبایل ایرانی تا آن زمان هنوز بطور قطع ساكن نشده بلكه همواره در حركت بوده اند و عینا همانطور كه حل مساله تاریخ مهاجرت قبایل قدیمتر ، یعنی هند و آریایی ، های قدیم مشكل است ، وضعیت تحرك اینها نیز دشوار میباشد11

این وضعیت عینا موجب و سبب شده است كه وضع تاریخ مهاجرت ایرانیها مجهول بماند و تنها حدس و استنباط چندان قوی نیست كه بتوان بر آن تكیه كرد.

كریستن سن از زبان آریایی قدیم كه میان ایران و هند مشترك بوده صحبت كرده است . و این نظری صحیح و صائب است زیرا پیش از زبانی كه اوستا با آن سروده شده بوده است و پیش از زبانی كه ودا با آن سروده شده است یعنی سنسكریت زبانی در میان آریایی ها رایج بوده است كه پرفسور كریستن سن از آن بعنوان زبان آریایی قدیم یاد كرده و ما بر آن عنوان زبان « آریاویچ » یا «خوارزمی كهن » داده ایم زیرا براساس تحقیقات محققان سرزمین « آریاویچ » همان ، سرزمین « خوارزم » بوده است و ابوریحان بیرونی نیز در این مورد مطالبی دارد كه بجای خود آورده ایم.

چند نكته : خاورشناسان درباره تعیین كشور آریاویچه اختلاف نظر دارند ، دانشمند آلمانی ماركوارت آنرا خوارزم دانسته و گفته است این مملكت همانست كه در نخستین فرگرد وندیداد در فقره سوم از آن یاد شده و نخستین كشور آفریده اهورامزدا یاد گردیده است بمناسبت آنكه در فقره مذكور از زمستان سخت این مملكت صحبت شده است ، ماركوارت آنرا خوارزم ذكر میكند چه خوارزم در ایران زمین سردترین مملكت است. كریستن سن در مقدمه بر ایران در زمان ساسانیان مینویسد : خوارزم از قرن دوم قبل از میلاد اقوام « آئورس » (آئرس) Aerse را می بینیم كه نویسندگان چینی آنرا « ین تسی » Yen _ Tsai نوشته اند ، در طی قرن بعد اقوام آئرس به حركت درآمده رو بجانب غرب نهادند یعنی همان راهی را پیش گرفتند كه سابقا «سگ» ها و «سرمت» ها رفته بودند ، بعد از نیمه اول سده نخستین پیش از میلاد نام «آئورس» محو شد و آنان را الان alan خواندند و این كلمه همان لفظ « آریا » میباشد كه در لهجه شمالی ایران باین صورت درآمده است».

بنظر بنده پژوهنده نظریه پرفسور كریستن سن نادرست است زیرا :

اگر نام «الان» در نیمه اول قرن پیش از میلاد ( یعنی پنجاه سال پیش از میلاد) به آریا تبدیل شده است پس چگونه است كه خود كریستن سن تاریخ اوستا را تا 1500 پیش از میلاد قبول دارد ؟ در اوستا سخن از سرزمین آریا هست (آریاویچه) و نه الان بنابراین ، این فرضیه سست و نادرست است و با اسناد و مآخذ تاریخی جور در نمیآید.

 

نوشته شده توسط آریا در  چهارشنبه 7 اردیبهشت 1384  و ساعت 03:04 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <

 

 

نامه سامان چراغی دبیرکل انجمن مهر ایران

 

خطاب به رامین ناصح مسئول تشکیلات

 

    جبهه ملی در خوزستان

 

بنام خداوند جان و خرد

با سلام و دعای خیر .

 نشریه وزین فریاد آزادی شماره 35 را دریافت كردم. چونان همیشه حاوی مطالبی بسیار پربار و در خور تامل بود. لیكن گفتاری را از حضرتعالی ملاحضه نمودم كه در مورد آن و برای تنویر افكار نكاتی چند را لازم به ذكر دانستم كه به اختصار خدمت شما عرض میكنم.

پیرامون حوادث اخیر اهواز كه نیروی انتظامی جمهوری اسلامی به بهانه مبارزه با مفاسد اقدام به جمع آوری آنتن های ماهواره از منازل مردم و سی دی و نوار ویدیویی از مغازه ها كرده به اجمال و تفصیل بیان موضوع نمودید. من نیز چون شما قلبم از اینگونه رفتار بدرد آمده بقول خود شما این نخستین بار نبود و آخرین بار هم نخواهد بود كه حریم شخصی افراد هتاكی میشود. و در حاكمیت فرقه ای مسبوق بر سابقه ای طولانیست. هر روز به بهانه ای و به شكلی حیثیت و حریم امن مردم لگدمال شده و متولیان بهشت با تهدید و ارعاب و دست اندازی و چماق كشی ملت به تنگ آمده را به زور ارشاد و هدایت می كنند.

در ادامه سخن خود در ارتباط با دامن زدن به مسئله قومیتها و رفتار تبعیض آمیزی كه ماموران نیروی انتظامی در این ماجرا با مردم مناطق عرب نشین شهر اهواز داشته اند پرداختید و گفتید این تنها موردی نیست كه در حق مردم عرب زبان خوزستان اجحاف میشود و دهها نمونه دیگر از اجحافات قابل ذكر است كه منجر به سوق دادن هم میهنان عزیز عرب زبانمان به سمت قومیت گرایی ایدئولوژیك شده است.

دوست بزرگوارم آقای ناصح ؛ بدیهی است زمانی كه حقوق و حیثیت تیره ای از تبار ایرانی مورد تعرض قرار گیرد و زمانی كه هویت یگانه ی مردم نادیده گرفته شود خود بخود و بدون تردید مردم به سمت قومیت گرایی حركت میكنند. عرب زبانهای خوزستان نیز از این امر مستثناء نیستند.


اما دوست من مخالفت با حاكمیت فرقه ای هم نباید باعث شود هر حركتی كه در درون این نظام انجام میشود را تاویل و تفسیر نادرست كنیم. انكار هویت ملی و ستیز با بخش بزرگی از تاریخ تابناك كشورمان و همچنین تضیع حقوق هم میهنان اهل تسنن و اقلیت های مذهبی بخصوص بهاییان را میتوان به حاكمیت نسبت داد ولی قومیت گرایی را انصافا نه . عملكرد غلط حاكمان وقت باعث شكاف بین تیره های مختلف ایرانی شده ولی برتری دادن یك تبار به واسطه ی زبان با نژادشان به تبار دیگر را من تاكنون ندیده و نشنیده ام . امروز هم مردم عرب زبان كشورمان از تمام حقوقی كه دیگر هم وطنانمان دارا هستند  بهره مندند . بهترین زمینهای كشاورزی ایران را در تملك خود دارند ، به نسبت خیلی از مردم در دیگر مناطق كشور از رفاه بیشتری برخوردارند و به بالاترین مناصب حكومتی دست پیدا میكنند . حتا حساسترین پست استراتژیك كشور كه وزارت دفاع است در اختیار یكی از عرب زبانهای خوزستان میباشد. در سطح استان هم استاندار و شهردار و مدیریت دانشگاه ها و آموزش و پرورش و پستهای مختلف را اداره می كنند.

نماینده به مجلس شورا می فرستند و زبان عربی از دبستان تا دانشگاه تدریس میشود. لباس و آداب و رسوم سنتی و گویش عربی خوندهم در حد اعلا دارند و هیچ فشار و زوری بر آنها بدین سبب اعمال نمیشود ، نشریات عربی هم به وفور و در كمال آزادی در تیراژ بالا چاپ میشوند. پس چه اجحافی به آنان میشود بیش از دیگران كه شما دهها نمونه آن را سراغ دارید لطفا در این مورد توضیحات بیشتری مرحمت بفرمایید و در صورت امكان چند نمونه دیگر از اجحافات مورد نظرتان در حق عرب زبانهای خوزستان را نام ببرید . در نوشتار حاضر قصد دفاع از نظام و عُمال نظامی اش را ندارم اما باید وقایع را آنگونه كه هست بازگو كنیم با رعایت انصاف و بدور از غرض ورزی و قلب حقایق.

آقای ناصح ؛ خود بهتر از من می دانید كه بیش از سه چهارم از جمعیت كنونی شهر اهواز مهاجران روستایی هستند كه پس از انقلاب به شهرها مهاجرت كرده اند. شهرنشین شده اند اما شهرگرا ، نه. و با همان روحیات عشایری و فرهنگ خاص روستاها در شهر رفتار میكنند و اگر نیروی انتظامی هم در بعضی مناطق شهر اهواز رفتار بهتری نسبت به محلات دیگر دارد. شاید بازتاب رفتار صحیح خود مردم است كه اجازه توهین و درگیری را به آنها نمی دهند و نه تبعیض قایل شدن پلیس و نیروی انتظامی بین مردم . كما اینكه بارها و بارها شاهد رفتار زشت ماموران نیروی انتظامی  با مردم در خود محلات مرفه نشین اهواز نیز بوده ایم. در ضمن طوری سخن گفته اید كه گویی در مناطق مرفه نشین اهواز شهروندان عرب زبانمان ساكن نیستند همین امروز از هر ده خانه در این مناطق پنج خانه عرب زبان هستند ، پس اگر اینگونه بود كه شما می گویید در این مناطق هم باید با عرب زبانها رفتار دیگری میكردنند.

وقتی در بعضی قسمتهای شهر در یك خانه 70 متری 8 ـ 9 نفر یا بیشتر زندگی میكنند و سواد افراد در پایین ترین سطح ممكن قرار دارد ، فروش مواد مخدر ، دزدی  ، فحشا و هزار و یك بزه كاری دیگر بیداد میكند و مضاف بر آن اسلحه ی غیر مجاز هم در هر خانه ای موجود است توقع دارید رفتار پلیس در همه جا یكسان باشد. قطع بر یقین هر انسان ـ با شرفی از تعدی و توهین به دیگران حتا اگر مختلف باشند خشمگین می شود اما بعضی واقعیات موجود را هم كه كسی نمی تواند انكار كند.

در ادامه سخنتان فرمودید تا پیش از اینكه رضاشاه مردم عرب این خطه را مجبور كند كه زبان خود را كنار بگذارند و فارسی حرف بزنند و حق برگزاری برنامه های فرهنگی و سنتی خود را نداشته باشند ، آنهم با ضرب و زور مردمان خوزستان تا حدود زیادی همزیستی مسالمت آمیزی با هم داشتند و مسئله قومیت گرایی ایدئولوژیك چه از سوی اعراب و چه از سوی دیگر اقوام به شكل تا باری كه امروز مطرح است در خوزستان مطرح نبود و این اقدامات منجر به ظهور و قدرت یابی شیخ خزعل در وقایع خونین آن دوران شد.

سرور ارجمندم خواهش بنده از شما این است كه تنها یك سند ارائه دهید دال بر اینكه رضاشاه با ضرب و زور كسی را مجبور به گویش كردن به زبان فارسی و تَرك زبان مادریش كرده باشد.

اما در مورد همزیستی مسالمت آمیز مردم عرب زبان و غیر عرب تا پیش از ظهور رضاشاه كه اشاره فرمودید پرسشی از شما دارم و آن اینكه مگر تا پیش از سلسله پهلوی چند درصد مردم خوزستان شهرنشین بودند ؟ اصلا مگر جمعیت خوزستان در صد سال پیش چند نفر بوده است ؟ و از این جمعیت چند نفر باسواد بوده اند كه قومیت گرایی ایدئولوژیك را به شكل امروزی آن درك كنند. طبق آمار جمعیت خوزستان در آن دوره چیزی كمتر از 300 هزار نفر بوده است و این جمعیت اندك در وسعت بزرگ خوزستان بدور از هم و در قسمتهای مختلف استان سكونت داشتند.

لُر و بختیاری در شمال ، شرق و شمال شرق خوزستان ، عرب زبان ها در مركز و غرب و جنوب و بهبهانی و طوایف غیر عرب دیگر هم در جنوب شرق این خطه سكنا داشتند. اما امروز جمعیت خوزستان حداقل 20 برابر شده چیزی بیش از 6 میلیون نفر . و در شهرهای استان آنچنان تیره های مختلف با هم آمیخته       شده اند كه نمونه ی آن در سراسر كشور وجود ندارد. خُب وقتی این جمعیت انبوه در كنار هم زندگی كنند و وجه اشتراك همه ی آنها را كه تاریخ و فرهنگ مشترك است انكار كنند از سوی دیگر مطالبات انباشته شده و بحق آنان را هم پاسخگو نباشند و راه برای نفوذ عوامل سیاستهای استعماری باز باشد تا با پولهای هنگفت و اعزام موسینرهای خود به مسائل دامن زنند این میشود كه می بینیم.

حالا این امور چه دخلی به اقدامات رضاشاه دارد ، خدا میداند. حرف شما حكایت “ گنه كرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری “ را می ماند.

تنها یك مورد از برخوردهای قومی در زمان رضاشاه را بیان كنید ، من تمام گفتارتان را بی چون و چرا می پذیرم.

اما در مورد شیخ خزعل هم چند نكته را برای توجه حضرتعالی به اختصار بیان می كنم.

اولا قدرت گرفتن شیخ خزعل و قائله جدایی طلبی او پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و حتا دستگیری و تبعید او هم قبل از به سلطنت رسیدن ایشان انجام گرفت و تمام این امور در زمانی رخ داد كه رضاخان به عنوان افسر و پس از آن به عنوان سردار سپه در ارتش خدمت میكرد. پایان دادن به قضیه ی خوزستان هم بدون درگیری انجام شد و حتا خون از بینی كسی ریخته نشد.

ثانیا : اصلاحات رضاشاه پس از به سلطنت رسیدن ایشان صورت گرفت كه در آن زمان هم شیخك خائن خزئل به سزای عمل خود رسیده و در تهران در       خانه ای تحت نظر بود و اینكه گفته اید اقدامات رضاشاه و ضرب و زور او برای تَرك زبان و فرهنگ اعراب خوزستان و اجبار به فارسی سخن گفتن آنها باعث ظهور شیخ مزدور شد ، قطعا منطبق بر حقیقت نیست.

اساسا وجود شیخك تنها نتیجه ی سیاستهای استعماری بریتانیا بود و اسناد وابستگی او به انگلستان كه دیگر عیان است و دم دست همگان. از وابستگی خزئل به انگلیس همین بس كه مدال همایونی دربار انگلیس را بر سینه داشت و لقب سر را از ملكه انگلیس دریافت كرده بود و سِر شیخ خزئل خوانده میشد.

از عجائب روزگار است كه پیش از آنكه اصلاحات رضاشاهی و به گفته شما ضرب و زور آن آغاز شود باعث ظهور آن مردك مزدور شده است.

بگذریم .

اشاره به ناسیونالیسم باستانگرای رضاخانی كردید كه همه ی عقب ماندگیها و نگونبختی های ایرانیان را منتسب به حمله ی اعراب می دانسته و        نسخه ی عرب زدایی و عرب ستیزی می پیچید. از شما عاجزانه تمنا دارم اسنادی را كه در مورد عرب ستیزی رضاشاه دارید ارائه دهید تا سیه روی شود هر كه در او غش باشد.

شما كه خود را یك ناسیونالیست می خوانید بهتر از من میدانید كه ملت عنصر اصیل مكتب ناسیونالیسم و بدون شك بی آنكه ملت را بشناسیم شناخت واقعی ناسیونالیسم ممكن نخواهد بود و ملت هم مجموعه ی ناگسستنی نسل هاست . نسل گذشته كه در سینه تاریخ قرار دارد ، نسل كنونی كه دائما می كوشد كه باین موجود زنده و همبسته آسیبی وارد نشده و در راه بقا و حفظ منافع آن گام بر میدارد و در عین حال ژنهای نسل آینده را با خود بهمراه دارد.

خُب طبق این تعریف برای شناخت ناسیونالیسم باید ملت را در آغاز بشناسیم ملت هم كه از نسل های گذشته بوده و تا به آینده ادامه خواهد داشت پس شناخت و درك گذشته خود كه قسمت اعظم تاریخ و فرهنگ ما را تشكیل میدهد چه گناهیست كه امروز شما نقش قبر میكنید و تازه خرده هم به رضاشاه می گیرید. متحیرم از اینكه پرداختن به پیشینه ی تابناك و درخشان كشورمان كه سراسر آن افتخار و بزرگی است از دید شما گناه محسوب شده و رضاشاه به این اتهام محكوم.

در هر كجای دنیا اگر كسی اینگونه به فرهنگ و تاریخ گذشته ی خود خدمت كند مورد ستایش قرار گرفته و مجسمه اش را در میادین شهرها قرار میدهند . اما در كشور ما هزار و یك انگ و اتهام و برچسب حواله اش میكنند.

راستی اگر رضاشاه عرب ستیز بود و نسخه ی عرب زدایی و رجعت به ایران عهد باستان را آنگونه كه شما می گویید ، تجویز می كرد چگونه نام تمام فرزندان خود را از اسامی ائمه اطهار و نامهای قرآنی و عربی گذاشته بود آیا نمی توانست نام كوروش و داریوش بر فرزندانش بنهد . و اگر براستی با عرب ضدیت داشت چگونه علارقم میل ولیعهد ، فوزیه شاهزاده ی عرب را به عقد و همسری وی در آورد تا ملكه آینده ایران زنی عرب باشد و فرزند آن دو هم كه احتمال داشت شاه ایران شود نیم عرب باشد.

عجیب است كه پس از سالها هنوز هر مشكل و بدبختی كه بر سر این سرزمین فرود می آید را همچنان به شاهان پهلوی نسبت می دهیم و شما هم پا توی كفش حاكمیت فرقه ای كرده همه ی مصائب و شوربختی امروز مملكت را نتیجه ی برنامه های پهلوی ها می دانید . و زیركانه            قومیت گرایی ایدئولوژیك شده ی امروز را به عملكرد رضاشاه در 80 سال پیش ربط می دهید.

در جای دیگر از گفتارتان هم فرمودید رضاشاه زبان فارسی را فصل مشترك بین تمام مردم ایران می دانست و ادامه دادید به درستی یا نادرستی آن كاری نداریم. بلاخره به زعم شما درست است یا نه . به اعتقاد من هم زبان فارسی فصل مشترك و روان یگانه تمام تیره های ایرانی است . اگر شما به این هم ایراد دارید قطعا دلایل منطقی و عدله ی محكمی هم در تایید گفتارتان در اختیار دارید . لطف بفرمایید در این ضمینه هم توضیحات بیشتری برای آگاهی بنده بدهید.

اما در مورد جانبداری محمدرضاشاه پهلوی از اسراییل در مقابل فلسطینیان گفتید كه این عمل شاه كشورهای عربی را ناچار به واكنش و دست نهادن بر سر خوزستان كرد. این حرف ، مصداق بارز پیوند با شقیقه است . در این مورد هم باید خدمتتان عرض كنم كه بزرگترین دوستان محمد رضاشاه از میان سران كشورهای عربی بوده اند از جمله انورالسادات رئیس جمهور مصر ، ملك حسین پادشاه اردن ، ملك حسن پادشاه مراكش ، سلطان قابوس پادشاه عمان ، خاندان سعودی ، بومدین رئیس جمهور الجزایر و همچنین امیر كویت و امیران دبی و شارجه و ملك فیصل پادشاه عراق كه قرار بود شهناز دختر بزرگ شاه را به همسری خود بگیرد و به دلیل همین دوستی و روابط نزدیك ایران با كشورهای عربی ، اسراییل تا زمان انقلاب 57  سفیر و یا حتا كنسول در كشورمان نداشته و تنها یك روابط اقتصادی بسیار محدود بین دو كشور ایران و اسراییل برقرار بود و نه بیشتر و این رابطه محدود هیچ تاثیری بر دوستی و همكاری دولت ایران با كشورهای عربی نگذاشته بود.

مسئله خوزستان را هم نخستین بار رجال عبدالناصر عنوان كرده بود همان كسی كه شما از او به عنوان مرحوم و نابغه ی شرق اسم برده اید. او بود كه آرزو داشت صبحانه اش را در تل آویو و شامش را در اهواز بخورد كه آرزوی صبحانه را به گور برد تا چه رسد به شامش . همین نابغه شرق بود كه برای نخستین بار خلیج فارس را خلیج عربی خواند . در ضمن اگر براستی دشمنی كشورهای عربی با ایران تنها بر سر مسئله فلسطین بود ، امروز كه دولت جمهوری اسلامی بزرگترین حامی آرمان و گروههای فلسطینی شده ، پس چرا در هر كنفرانس عربی ، خلیج فارس خلیج عربی خوانده میشود و جزایر ایرانی را جزایر عربی اشغالی می دانند ؟ چرا پس از رفتن شاه صدام با حمایت اكثر كشورهای عربی به ایران یورش آورد و خوزستان و اروند رود را كمترین حق خود می دانست و از قضا خود یاسر عرفات و  فلسطینیان هم از او حمایت می كردنند . مگر رهبران انقلابی ما میزبان فلسطینیان نبودند و برای یاسر عرفات و جورج حبش  در همین خوزستان متینگ برپا نمیكردند . مگر نه آقای بازرگان دست یاسر عرفات را به نشانه ی پیروزی و دوستی بین جمهوری اسلامی و فلسطینیان بالا می برد. برادر ارجمندم شما كه عنوان پر طمطراق نماینده جبهه ملی را یدك می كشید چرا سعی می كنید برای یافتن علل مشكلات امروز ما آسمان و ریسمان بهم ببافید ؟ حضرتعالی یا از مسایل بی خبرید یا خدای نكرده برای بیان حقایق مشكلی دارید. این عین ناجوانمردی و ماكیاولی صنعتی است كه پشت مطالبات ملت سنگر گرفته و یكسره در جهت مطامع شخصی و یا حزبی و گروهی تمام حقایق را وارونه جلوه دهیم. تا از این طریق و با فریب مردم سعی در كسب وجهه و هوادار كنیم.

اما دوست من دیگر دوران این شكل سیاست بازی و رقصاندن كلمات و تحریف حقایق به سر آمده . بجاست ما كه علم مبارزه با استبداد سیاه و دیو دروغ سیاست را بدست گرفته ایم خود به خیالبافی و دروغ پردازی و كلاش گری سیاسی آلوده نشویم.

در پایان به شما برادر و مبارز استبداد ستیز و دیگر همكارانتان بخاطر اینهمه تلاش و پشتكار در راه پر خطری كه در پیش گرفته اید درود می فرستم و برایتان بهروزی آرزو می كنم.

   دبیر انجمن مهر ایران

 سامان چراغی  30 / 10/ 1381

متن  این نامه در اختیار هیئت تحریریه فریاد آزادی قرار گرفته است ، كه امیدواریم در چاپ آن كوتاهی به عمل نیآورند.

 

<:P:> 

 

نوشته شده توسط آریا در  چهارشنبه 7 اردیبهشت 1384  و ساعت 02:04 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <

 

 

  سیمای جاودانه ی زن ایران

 

 

بخش دوم

 

 


« اهورامزدا » خواست و اراده ی خود را برتر از همگان نمیداند بلكه  « امشاسپندان» و « ایزدان » و « فَروَهَر » آدمیان را در كار آفرینش و پیكار و پیكار با « اهریمن » بیاری میخواند و بسیاری از آنان را در شایستگی ستایش و برازندگی نیایش همدوش خود میداند و در این میان فرقی میان زن و مرد نمیگذارد و « آناهیتا » را همان گونه ارج میگزارد كه « مهر » را.

زن در سراسر زندگی همدوش مرد است و همه جا نام و ستایش بانوان و دوشیزگان در كنار نام و ستایش مردان میآید. برخورداری از زنان برومند و برازنده و زیبا یكی از آرزوهای نیك است كه در بسیاری از پاره های « اوستا » باز گفته میشود. در «گاتاها» می بینیم كه « زرتشت » با چه مایه آزادگی و بزرگ منشی دختر خود «پورچیست» را در برگزیدن شوی آزاد میگذارد و او را مجبور به پذیرفتن پیشنهاد خود نمیكند.1   

زن در فرهنگ آریایی ایران آفریدگار و پروردگار است. تا جایی كه از آثار بجا مانده در سراسر جهان بچشم میخورد ، در تمام افسانه ها و استوره ها و دفترهای مذهبی میخوانیم كه زن ابزاری بیش نیست . و انگیزه ای برای گمراهی و تباهی مرد است. در این فرهنگ ها میخوانیم كه زن چون كالایی كم ارج از دستی به دستی دیگر می لغزد. در این فرهنگها سراسر از   رابطه های زشت و ناروا سخن گفته شده ، رابطه هایی مبتنی بر زورگویی به برده گی گرفتن و روا دانستن هرگونه بهره گیری و  برده داری ، و حتا برای این رابطه های زشت و ناروا قانون و پروانه ی مذهبی نیز صادر كرده اند .

در مقابل  این فرهنگها ، فرهنگ آریایی ایرانی قرار دارد. فرهنگی كه زن را چون مرد انسان میشمرد و هرگونه زورگویی و بهره برداری از زن را ناروا شمرده است . زن را به مقام و جایگاه والای مادری میرساند و او را چون آفریدگار مورد ستایش قرار میدهد. زنان و مردان را از حقوق متساوی برخوردار ساخته است. و به زن چونان موجودی اهورایی مینگرد  نه موجودی اهریمنی (شیطانی). هرگز گناه مرد را به گردن زن نمی اندازد و زن را تنها برای ارزای مرد و دستگاه جوجه كش او نمیداند. بلكه او را نیز دارای حقوق برابر با مرد میداند و لقب « ریته سیه بانو » یا «اشه بانو » را به او میدهد.یعنی دارنده ی فروغ و روشنایی راستی و پارسایی . و ایزدان بسیاری را دارای ویژگی زنانه بر میشمرد و برای این موجود پاك هرگز شرمی روا نمیدارد .


درباره ی مقام و جایگاه زن به اصطلاح ، روشنفكران مذهبی ( مانند : شریعتی و مطهری و هوادارنشان ) سخن چینی ها و بیانهایی زیبا و فریبنده و دلربا دارند : زن هدیه ی گرانمایه الهی است ، زن یعنی فضل الهی ، زن یعنی رحمت و زن یعنی لطافت و بركت و  به مرد و برای مرد . همه و همه سفسته ایی بیش نیست . چاپلوسی است كه مرد بیمار  در  مقابل این موجود اهورایی می كند ، موجودی كه آفریده ی همان خدایی است كه مرد را آفریده و زن را زیباتر ، لطیف تر و جذاب تر از مرد آفریده . چاپلوسی و سفسته ایی كه از روی ضعف و هوس است نه در برگیرنده ی جایگاه و مقام راستین زن ، بلكه گویای اینست كه او دستگاهی مناسب برای ارزای هوسهای مرد است. پس این فضل الهی و رحمت و لطافت را  باید در پارچه ایی پولادین پیچیده تا گزندی بر این فضل و رحمت وارد نیاید . خودخواهی بی شرمانه ی مردانه تنها برای استفاده ی ابزاری از این فضل و رحمتی كه خدا به مرد داده . یا اینكه زن باید خود را از همه ی مردان مخفی كند تا خدایی نكرده بر این بركتی كه  خداوند به مرد ارزانی داشته آسیبی نرسد و چشمی ناپاك این بركت را دید نزند و یا خدایی نكرده هم سخن مردی غریبه نشود كه

در سراسر داستانهای سامیان و تازیان ، زن به عنوان نمادی شیطانی پدیدار میگردد. تمامی خطاهای مرد به پای زن گذاشته میشود. بنابر داستان افسانه ای آدم و هوا ، هوا (زن) باعث رانده شدن آدم (مرد) از بهشت میشود. تمامی گناه ها به پای هوا (زن) گذاشته و آدم (مرد) هم خطا و گناه را به گردن هوا (زن) میاندازد. در   واقع زن موجودیست كه مردان را فریب میدهد. اصلا “ آدم بودن یعنی مرد بودن “ زن كه آدم نیست ، خدا آدم را مرد آفریده و زن را از  دنده ی چپ آدم (مرد) خلق كرده آنهم فقط برای نیازهای مردانه (آدم) . این فرهنگ سامیان و عربان است. زن موجودیست كه مردان را به هوس و آز میخواند و شهوت آنان را لبریز میكند تا مرد گناه كند. شیطان (اهریمن) زن را میفریبد و زن نیز مرد را . زن موجودیست ضعیف النفس ، حسود و آزمند

داستان آفرینش  انسان در میان سامیان و عربان نشان میدهد كه مرد از زن برتر است و آفریدگار پاك مردان را به زنان ترجیح میدهد. این درحالیست كه داستان آفرینش در میان آریاییان و ایرانیان نشان بارزی است از برابری و تساوی زن و مرد . بگونه ای كه مشی و مشیانه نخستین زن و مرد بشر در استوره های ایرانی از یك گیاه ریواس می رویند و تنشان چنان بهم پیوند خورده كه تشخیص اینكه كدامیك مرد و كدامیك زن است امكان پذیر نیست. اهورامزدا هر دو را برابر با هم آفریده ، در هر دو آنها از روح خود دمیده و تنشان چنان بهم پیوند خورده كه خود نشان دهنده این باشد كه هر دو انسان اند و لازم و ملزوم یكدیگرند. هیچگونه برتری به یكی از آنها نداده هر دو برتراند و هر دو آفریده ی ، آفریدگار پاكی هستند كه همه را برابر و یكسان آفریده و آفریدگاری كه میان هیچكدام از آفریده هایش فرق نمیگذارد . مرد را همانقدر دوست دارد كه زن را . به مرد همانقدر مهر می ورزد كه به زن مهر میورزد . همانگونه كه به مرد نیروی خرد و دانش داده به زن هم داده. اما در فرهنگ سامی و عرب  زن از دنده ی چپ مرد آفریده میشود. برای برطرف كردن نیازهای مردانه . جالب است زن از دنده ی مرد آفریده شده ، آنهم از دنده ی چپ ، كه خود گویای معانی بسیاری است.

« اهورامزدا » زن و مرد را از حقوق یكسان برخوردار ساخته و یكی را به عنوان هدیه ی گرانمایه و یا رحمت به دیگری نداده است ، بلكه هر دو را همسان هم و برای پیشرفت و پویایی آفرینش آفریده. زن كنیز مرد نیست ، مرد هم غلام زن نیست. مرد حق زورگویی و به برده گی گرفتن زن را ندارد. مرد حق ندارد برای او تصمیم گیری و انتخاب كند.

همه اینها در حالیست كه برخی برای هر نوع بهره گیری از آنان و   رابطه های زشت پروانه ی مذهبی نیز صادر میكنند.

آنچه كه از متون كهن و از نگاره های گوناگون برروی كاشی ، سنگ ، و سكه ها برای ما بجا مانده نشان از آزادی پوشش بانوان و دوشیزگان دارد. در برخی از نگارهها دستمالی پارچه ای بر سر بانویی ایرانی می بینیم . كه بیشتر برای زیبایی و قشنگی و زینت بخشیدن استفاده میشده. در هیچ جا از متون كهن حجاب ظاهری مانند چادر  برای زن تجویز نشده بلكه پاكدامنی و درستی به او توصیه شده است. و پاكدامنی با حجاب ظاهری و اجباری تفاوتهای بسیاری دارد. چنانچه در بسیاری از نقوش بجا مانده می بینیم زن ایرانی با لباسی زیبا ، چنان لباسهای امروزی غربی ظاهر میشود ، بگونه ای كه اگر  یك زن ایرانی با همان لباس و آرایش در دنیای امروز ظاهر شود .هرگز تفاوتی با پوشاك و آرایش امروزی در آن نخواهید دید.

در بخش نخست گفتیم كه نه (9) ایزد (فرشته) در آیین مزدیسنا ویژگی زنانه دارند این 9 ایزد بانو عبارتند از :1ـ آناهیتا  2ـاشی  3 ـ ارشتات (ارشتاد)     4 ـ رشن   5 ـ پارندی      6 ـ سپنتاآرمیتی         7  ـ رستات  8 ـ دین       9 ـ  چیستا.

 

              “ آناهیتا“

آناهیتا كه در پارسی امروزی «ناهید » شده و ستاره ی زهره را نیز بدان مینامیم (یعنی ستاره زیبایی) ، ایزد نگاهبان آب است و او را به  گونه ی زنی نیرومند ؛ برازنده و زیبا وصف كرده اند.

و نماد زیبایی در پیكر ناهید جلوه گر میشود یعنی زیبایی و تناسب اندام از دیدگاه ایرانی با توصیف ناهید آشكار میشود : ناهید زنی است جوان ، خوش اندام ، بلند بالا ، برومند ، زیباچهر آزاده ، نیكوسرشت ، بازوان سپیدش ستبر چون شانه اسب ،    سینه  ها برآمده ، كمر باریك (كمربندی تنگ در میان بسته ) ، بر گردونه یی  سوار است و افسار چهار اسب یك رنگ و یك اندازه را در دست دارد و گردونه را به جلو میراند. اسبان گردونه اش : باد و ابر و باران و ژاله اند. با گوهرهای درخشان آراسته است. تاجی زرین بر سر دارد چون چرخی كه صد گوهر نورپاش بر آن نشانده شده و نوارهای پرچینی از پیرامونش آویخته باشد. گردن بندی زرین بر گردن ، گوشواره های چهارگوشه در گوش ، كفشهای درخشان با پنجه و تنه های زرین برپای استوار بسته ، تن پوشی زرین و پرچین و روپوشی از پوست سی ببر كه چون زر و سیم بهم آمیخته میدرخشند بر تن دارد. جایش بر بلندترین اشكوبه آسمان است. باران و تگرگ و ژاله را از آسمان فرو میباراند . نطفه ی مردان و زهدان زنان را پاك میكند و شیر را میپالاید و گله و رمه را میآفزاید و خوشی و نعمت و دارایی را به سراسر ایران زمین میگستراند. 2

آناهید (ناهید) زنی است جوان و خوش اندام و بلند بالا و برومند و زیباچهر ، آزاده و نیكوسرشت با  سینه های برآمده و كمربند تنگ در میان بسته ، آناهید (ناهید) با ظاهری آراسته تاجی زرین بر سر دارد   . همه و همه نشان از اهمیت و بزرگی این ایزد بانو در آیین ایرانیان دارد.

یشتها كه مخصوص ستایش ایزدان و امشاسپندان است ، درباره ی این ایزدبانو چنین گفته شده :

« اهورامزدا به سپیتمان زرتشت گفت : ای زرتشت سپیتمان ! اَرد ویسور آناهیتا را ـ كه در همه جا دامان گسترده و درمان بخشنده و دشمن دیوان و پیرو آیین اهورایی است ـ ستایش كن !  اوست كه سزاوار است در جهان خاكی ستوده باشد و او را نیایش كنند. اوست پاكی كه جان افزاید و گله و رمه و دارایی و كشور و گیتی را بیشی و افزونی بخشد.

اوست كه نطفه ی همه مردان را پاك كند و زهدان همه زنان را برای زایش ، بی آلایش سازد. اوست كه زایش همه زنان را آسان گرداند و بهنگام نیاز ، شیر در پستان زنان باردار آورد.

اوست برومندی كه در همه جا پرآوازه است. اوست بزرگی كه در بزرگی همچند همه آبهای روان روی زمین است. اوست نیرومندی كه از كوه هُكر به دریای فراخ كَرت فرو ریزد. » (یشتها ، آبان یشت ، كرده یكم بند1،2،3 )

در فرگرد 7 و 8 و 9 آبان یشت آمده است : « ای زرتشت ! اَردویسور آناهیتا از سوی آفریدگار جهان ، مزدا برخاست . بازوان زیبا و سپیدش ـ كه زیورهای پر شكوه و چشم نواز آنرا آراسته به ستبری شانه ی اسبی است. آناهیتا پیكری نازنین و روانی بسیار نیرومند دارد و در نهاد خویش اندیشناك است   كدامین كس مرا نیایش خواهد كرد و كدامین كس زُور آمیخته به شیر و به آیین پالوده به پیشكش من خواهد آورد ؟  من برای چنین وفادار نیكدلی ، آرزوی خوشی میكنم و خواستار آنم كه همواره خرم و شاد ماناد.

من اَردویسور آناهیتا را برای فروغ و شكوهش به بانگ بلند میستایم. من او را با نیایش نیك بجای آورده و پیشكش زُور میستایم.

ای اَردویسور آناهیتا  !  باشد كه تو از پی بانگ نیایش ، به فریاد مارسی ! بدین سان تو بهتر ستوده خواهی شد ، اهورامزدا زنان و مردانی را كه بهترین ستایش را بجای میآورند و اردیبهشت بهترین پاداش را بدیشان میدهد ، خوب میشناسد.

ما چنین زنان و مردانی را ستایش میكنیم. »

در كرده چهارم بند پانزدهم  درباره ی این ایزد چنین آمده : « اوست آن نیرومند درخشان بلند بالای خوش اندامی كه بسان آبی جوشان و خروشان ، به فراوانی همه آبهای روی زمین روان است. »

در بند هفدهم  و هیجدهم میخوانیم : «آفریدگار ، اهورامزدا ، در آریاویچ در كرانه ی رود ونگوهی دائیتیا با هوم آمیخته به شیر ، با زبان خرد ، با اندیشه و گفتار و كردار نیك ، با زور و سخن رسا ، آناهیتا را ستایش كرد.

اهورامزدا از آناهیتا خواستار شد : ای اَردویسور آناهیتا ! ای نیك ! ای توانا ! مرا كامیاب گردان كه زرتشت پاك پسر  پورشسب را بر آن دارم تا هماره به شیوه ی آیین بیندیشد و به شیوه ی آیین من سخن گوید و به شیوه ی آیین من رفتار كند. »

در كرده ی سی ام بندهای 126، 127 ، 128 و 129 چنین آمده است :  « اَردویسور آناهیتا همواره بسان دوشیزه یی جوان و برومند و خوش اندام ، كمر بر میان بسته ، راست بالا آزاده و پاك دامان كه جامه ی پرچین گرانبهایی در بر دارد آشكار میشود.

آناهیتا همانگونه كه شیوه ی اوست ، بَرسَم در دست و    گوشواره ی زرین چهار گوشه یی در گوش و گلوبندی بر گلوی زیبای خویش دارد. اَردویسور آناهیتا كمر بر میان بسته است تا پستانهایش برآید و زیباتر بنماید و دلنشین تر گردد.

بر فراز سر آردویسور آناهیتا تاج زرین هشت گوشه یی كه بسان چرخی ساخته شده ، چنبری از آن پیش آمده و با نوارها زیور  یافته و با ستاره آراسته است ـ جای دارد.

اَردویسور آناهیتا جامه یی از پوست سیصد ماده ببر در بر دارد . پوست ببر ماده كه جانوری آبی است زیباترین پوستها ست و اگر بهنگام بدست آید ، بسان سیم و زر میدرخشد.»

همچنین در آخر آبان یشت در بند 133 آمده است : « به همه ی آبهای نیك مزدا آفریده درود میفرستیم . به آردویسور آناهیتا درود میفرستیم. »

بر اثری در شوش و همچنین در همدان كه از اردشیر دوم هخامنشی بدست آمده ، در آن با خط میخی از آناهید ( ناهید ) و مهر یاد شده ، همچنین در همدان ، شوش و كنگاور معابدی به نام آناهیتا وجود داشته كه مجسمه و خزاین بسیار آنها همه به غارت رفته است.  برخی از آتشكده های ایران به ایزد آناهیتا اختصاص داده شده و آداب مخصوص این ایزد بانو را در آنجا بجا میآوردند. آناهیتا در رُم به  “ دیانا “ تبدیل شده و در یونان به آرتیمیس.

                                    اشی “

فرشته ی توانگری و پاداش است. همان ایزد ارت یا ارد میباشد. ایزدی است كه نگهبانی داریی برعهده او سپرده شده. در گاتهای زرتشت از این ایزد چنین یاد شده : « ای بهمن ! هر آنگاه كه اردیبهشت و مزدا و سپندارمز و اشی و همه مهین فرشتگان به یاری خوانده شوند ؛ برای خود خواستار یك شهریاری نیرومندم تا از پرتو فره و فزایش آن بر دروغ چیره شوم. هات31 ، بند4

               “ ارشتات (ارشتاد) “

ایزد درستی و راستی و داد است كه روز بیست و ششم ماه بدو نامگذاری شده است.

در  مهریشت بند 139 از این ایزد چنین یاد شده : «آن كس كه مزدا و امشاسپندان و مهر دارنده ی دشتهای فراخ و دات و رشن و ارشتاد فزاینده و بالنده ی جهان را خوار شمار ، اهورامزدا و امشاسپندان و مهر را خشنود نگرداند. »

همچنین در بند 18 از فروردین یشت میخوانیم : « آن كس كه در سراسر زندگی ، فَروَهَر های پاكان را بخوبی پاس دارد و مهر        دارنده ی دشتهای فراخ و ارشتاد پروراننده ی جهان و فزاینده ی گیتی را بخوبی نگاهبانی كند ، خواه فرمانروای یك سرزمین باشد و خواه شهریار كشور ، پیروزمندترین كسان گردد.»

                             “ رشن “

این ایزد را نیز دشمن دزدان و راهزنان و بدكاران نیز شمرده اند كه با آنها            می ستیزد  و در همه جا داد و عدالت را به ارمغان میآورد. در فروردین یشت بند 86 درباره ی این ایزد چنین آمده است : « فَروَهَر رَشن راست ترین آفریدگان و فَروَهَر مهر دانده ی دشتهای فراخ و و فَروَهَر دو جهان پاك را میستاییم. »

                    “ پارندی “

ایزد گنج و داریی و فرآوانی . نگاهبانی گنج و دارایی بر عهده ی اوست.

از این ایزد در مهریشت بند شصت و ششم یاد شده است : « آن كه اَرت نیك و پارند بر گردونه ی سبك سوار و نیروی مردانه و فركیانی و نیروی سپهر جاودانی و نیروی داموئیش اوپمن و نیروی فَروَهَرهای پاكدینان و نیروی فَروَهَر آن كس كه مزداپرستان پاكدین را گردهم آورد ، همه یار و یاور اویند. »

       “ سپنتا آرمیتی  یا سپندارمز “

یكی دیگر از فروزه های اهورایی سپندارمز است كه در اوستا « سپنته آرمیتی» و به معنی عشق پاك و فروتنی شایسته است. بدین معنی كه پروردگار یكتا همه ی آفرینش های خود را دوست دارد و به همه عشق می ورزد و پیوسته بخشنده و بخشایشگر و مهربان است. و تكبر و غرور در او راهی ندارد. بلی ؛ «تواضع ز گردن فرازان نكوست ». 3

سپندارمز كه در پارسی امروزی « اسفند » گوییم ، نام چهارمین ایزد است . به معنی فروتنی پاك است. این ایزد در جهان مینوی نماینده ی دوستداری ، بردباری و فروتنی و پاكی «اهورامزدا» و در جهان خاكی نگاهبان «زمین» و خرمی و آبادانی آن است و او را دختر اهورامزدا نیز خوانده اند چنانكه “ آذر “ را پسر اهورامزدا نامیده اند.

سپنتا آرمیتی به معنی فروتنی و پاكی و مهر است . یعنی عشق پاك ، عشق مقدس. ایزد آرمیتی یا سپنتا آرمیتی (سپندارمز ) در ادبیات ایران ایزد عشق و محبت شناخته شده و نگهبانی زمین به او سپرده شده. پنجمین روز هرماه و دوازدهمین ماه هر سال به نام این ایزد بانو نامگذاری شده است.

از آنجایی كه زمین همه ی موجودها و آفرینشهای پروردگار را در دامان پُر مهر خود پرورانیده و با شیره ی جان خویش همه را چون مادری مهربان قوت و نیروی هستی میبخشد و در عین حال از همه فروتر و افتاده تر است ، از این روی در فرهنگ ایرانی و زرتشتی ؛ زمین را مظهر مهر و فروتنی دانسته و در ادبیات ما آمده: « تو ای بنده افتادگی كن چوخاك ». در عین حال زمین را مادر دانسته و گوییم : «مادر زمین و مادر وطن ».

همانگونه كه از آیات مقدس برمیآید : و فرهنگ ایران باستان و ادبیات فارسی امروزه نیز نشان میدهد ؛ زمین و مادر نسبت خاص و ویژه ای با یكدیگر داشته و هر دو را به مادر تشبیه میكنیم. از این روی در فرهنگ زرتشتی مادر و زن مقام بسیار شایسته ای دارند كه حتا میتوانند به مقام سلطنت یا دیگر مقامهای عالی كشور برسند. 4 

فلسفه « سپنتا آرمیتی » و نتایج حسنه ی مادی و معنوی آن بحدی مهم و دارای مقام عالی است كه قلم از عهده تحریر آن برنیاید .جمیع انبیاء و عرفا دارای همین روح بوسیله همین قوه توانستند بشر را به شاهراه سعادت رهبری كننده آری هر كس عشقش كاملتر و محبتش سرشارتر است . بیشتر از كشور روحانی و سعادت جاودانی برخوردار گردیده

تعالی و ترقی جهان سرحد كمال در نتیجه اثرها و جذبه های عشق صورت میگیرد . عشق نه فقط دل را شاد و فكر را آزاد مینماید و نه تنها در روح انسانی موجد اثرهای نیكو میگردد بلكه در صحت جسمانی و حفظ الصحه قوای بدنی نیز دخالت كامل داشته دارای اهمیت فوق العاده است 5 

چون تجلیهای عشق حقیقی در عشق مجازی ظاهر شود و نفوذ آن در روح بوسیله ی عشق به عالم ظاهر صورت بندد عشق مجازی نیز یك عالم مقدس و بی آلایشی است چه عوالم عشق همه بیكدیگر مربوط میباشد یا بزبان دیگر عشق مطلقا مقدس است خواه در مجاز و خواه در حقیقت ظاهر گردد. 6

در گاتهای زرتشت از سپنتاآرمیتی بسیار یاد شده چنانچه میخوانیم :

« سپندارمز هماره از روان آن كس كه هنوز سرگردان است و در برگزیدن آیین دلی استوار ندارد ، در پرسش است و به یاری او میرسد. یسنای 31 بند 12  » ، « ای سپندارمز چنان كن كه شهریاران خوب با كردار و آیین نیك پادشاهی كنند. مباد كه شهریاران بد به ما پادشاهی كنند. ای سپندارمز ! چنان كن كه برای مردم خانه و زندگی بهتر و برای چارپایان چمن و چراگاه خوش فراهم آید . یسنای 48 بند 6 »

                             “ رستات “

ایزدیست كه غالبا به راستی و درستی و مردت می شناسند.

                          دین “

دین در پارسی به معنی دید و نگرش و نوع اندیشیدن است. روز بیست و چهارم هر ماه را نیز دین روز گویند.

                      “ چیستا “

یعنی علم و دانش و فرزانگی . به ایزد دانش و فرزانگی “ چیستا “ گفته میشود. در یشتها چندین بار از “ چیستا “ به عنوان  درستترین یاد شده است. اندیشیدن و آگاهی از این ایزد گرفته شده.از این ایزدبانو در مهریشت بند 126 چنین یاد میشود : « از سوی راست مهر رشن دادگرپاك ـ آن كه بهترین پشتیبان است ـ اسب میتازد و از سوی چپ او چیستای درست كردار ـ آن پیشكش     آورنده ی پاك زُور كه سپید و سپیدپوش است ـ و اوپَمَن اسب میتازند. »

   زناشویی درایران باستان  یا  آیین  پیوكانی

پیوكانی ، كاری نیك است. بنیادی است كه یك زن و یك مرد را به نام “همسر“ به هم وابسته میكند تا توانایی شان در سازندگی و پیشرفت آفرینش رسایی یافته ، شادی شان افزوده شود ، و خوشبختی شان بیشتر گردد. بنیاد پیوكانی “ زناشویی “ باید برپایه های خرد ، دوست داشتن ، همكاری و دلبستگی به سازندگی استوار باشد و از نادانی ، هوس خودخواهی و ویرانگری به دور باشد.7

در آئین مزدیسنا زناشویی كاری است پسندیده و زندگی كردن در تجرد كاری است ناروا . اما همانگونه كه زناشویی كاریست پسندیده ولی تعدد زوجات روانیست وكاریست ناپسند ، و به گرفتن یك زن فرمان داده شده است ـ همانگونه كه یك زن نمیتواند درآن واحد چند شوهر داشته باشد برای مرد نیز امكان ندارد و باید تنها یك زن بگیرد. مگر اینكه زن و یا مرد یكی درگذشته باشد و یا جدا شده باشند آنگاه میتوانستند دوباره ازدواج كنند. تردیدی وجود ندارد كه پایه گرفتن همسر در آیین مزدیسنا مبتنی بر آزادی گزینش است و در جای جای گاتها سخن از هم پرسی دختر و پسر  با خرد و راستی  است. پیوند زناشویی درآئین ایرانیان بنا بحالت و وضع مرد و زن به پنج گونه تقسیم میشد كه در دفاتر زناشویی ثبت میشد: 1ـ پادشاه زن  2 ـ چاكرزن           3ـ ایوك زن    4  ـ سترزن     

نوشته شده توسط آریا در  چهارشنبه 7 اردیبهشت 1384  و ساعت 02:04 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 


  مطالب پیشین ..

 3

 3

 3

 3

 3